تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
به چشم جادو به ايشان نظر مىكردم ، چون ايشان [ را ] شناختم ، سلامتى جستم در ترك ايشان . اى پادشاه اينست حقيقت دنيائى كه خبر دادم ترا و اينست حسب و نسب دنيا و عاقبتش آنست كه شنيدى . چون دنيا را به اين اوصاف شناختم ، ترك آن كردم و شناختم امر اصيل باقى را كه آخرت است و آن را اختيار كردم . اگر بخواهى تعريف كنم براى تو آنچه را دانسته‌ام از اوصاف آخرت كه امر باقيست . پس مهياى شنيدن باش تا بشنوى غير آنچه شنيده باشى . اين سخنان ، پادشاه را هيچ فايده نبخشيد و گفت : دروغ مىگوئى ، چيز ( ى ) نيافته و به غير تعب و رنج و مشقت بهره‌اى نبرده ، بيرون رو و در مملكت من مباش كه تو خود فاسدى و ديگران را نيز فاسد مىكنى .

حكايت ( تولد بوذاسف )

و متولد شد در اين ايام از پادشاه « 1 » بعد از آنكه نااميد شده بود ، از فرزند نرينه ، پسرى كه نديده بودند اهل روزگار مثل و مانند او در حسن و جمال و چندان از حصول آن فرزند شاد شد كه نزديك بود از غايت سرور هلاك شود و گمان كرد ، بتهائى كه به عبادت آنها مشغول بود ، آن فرزند را به او بخشيده‌اند . پس جميع خزائن خود را بر بتخانه‌ها قسمت نمود و امر كرد مردم را به عيش و شادى يك سال ، و آن پسر را بوذاسف نام نهاد و جمع كرد دانشمندان و منجمان را براى ملاحظهء طالع مولود او ، بعد از تأمل و ملاحظه عرض كردند : از طالع اين فرزند چنين ظاهر مىشود كه از شرف و منزلت به مرتبه‌اى رسد كه هيچكس
هامش
( 1 ) . در نسخهء خطى ملك - اين پسر پيش از ملاقات با عابد و توجه يكى از زنان به دين و ستايشگرى او بوجود آمده . . . ( خداى آسمان را ستايش كردند . و در آن شب صدفش حامل لؤلؤ مكنون شد . تا آنكه بعد از نه ماه فرزندى به دنيا آورد . )