ايشان قسمت كنى و اگر مقررى ايشان را از ايشان بازگيرى ، البته با تو دشمن خواهند شد . پس معلوم شد كه بىكس و تنهائى و بىمال و اسبابى ، اما من كه صاحب اهل و مال و برادران و دوستانم مرا نمىخورند و براى خوردن مرا نمىخواهند ، من دوست ايشانم و ايشان دوست مناند و هرگز دوستى ميان من و ايشان بر طرف نمىشود و ايشان ناصح و خيرخواه مناند و من ناصح و خيرخواه ايشانم .
نفاق در ميان من و ايشان نيست . ايشان به من راست مىگويند و من به ايشان راست مىگويم . دروغ در ميان ما نمىباشد . يارى يكديگر مىكنيم و دشمنى در ميان ما نيست . در بلادها يكديگر را فرو نمىگذاريم . طلب مىنمايند خير و خوبى را . اگر من با ايشان طلب نمايم ، خوف ندارند كه من بر ايشان غلبه كنم و خير ايشان را از ايشان بازگيرم و به تنهائى منصرف شوم ، بلكه آن خير به همه مىرسد ، بىآنكه از ديگرى كم شود . و آن خير سعادت اخرويست به اين سبب در ميان ما و ايشان فسادى و نزاعى و حسدى نيست .
ايشان براى من كار مىكنند و من براى ايشان كار مىكنم ، به سبب اخوت و برادرى ايمانى كه هرگز بر طرف شدن ندارد و اين يارى از ميان ما هرگز زايل نمىشود و اگر من گمراه شوم ، هدايتم مىكنند و اگر تيرى بسوى من آيد ، سپر من مىشوند و يارىدهندگان مناند اگر از دشمنى ترسم . من و ايشان در فكر خانه و مسكن نيستيم و خواهش آن را از دل بدر كردهايم . ذخيرهها و اسباب دنيا را ترك كرده و براى اهل دنيا گذاشتهايم . پس در كثرت مال با كسى نزاع نمىكنيم و بر يكديگر ظلم نمىكنيم و دشمنى و حسد و عداوت كه لازم دنياست ، از ميان ما برخاسته است . پس اين جماعتند اى پادشاه اهل و برادران و خويشان و دوستان من كه دوست مىداريم ايشان را و از ديگران قطع كردهام و با ايشان پيوند كردهام و ترك كردهام جماعتى را كه
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 38
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٣٨