و دوست و دشمن خود را نمىدانستم . چون پردهء سحر از پيش چشم من برخاست و ديدهء من صحيح و بينا شد ، تميز كردم ميان دوست و دشمن و يار و بيگانه و دانستم آنهائى را كه اهل و دوست و برادر و آشنا مىشمردم ، جانوران درندهاى بودند كه همگى در مقام اضرار من بودند و همت ايشان بر دريدن و خوردن من مصروف بود ، و ليكن مراتب ايشان مختلف بود در ضرر رسانيدن به حسب اختلاف قوت و ضعف : بعضى مانند شير بودند در تندى و شدت و بعضى مانند گرگ بودند در غارت و بعضى مانند سگ بودند در فرياد زدن و بعضى مانند روباه بودند در حيله و دزدى ، پس همگى مقصودشان اضرار من بود ، ليكن از راههاى مختلف .
اى پادشاه تو با اين عظمت كه دارى : از ملك و پادشاهى و بسيارى فرمانبران از اهل و لشكر و حوالى و حواشى و اطاعت - كنندگان ، اگر نيك نظر كنى در حال خود مىدانى كه تنها و بيكسى و يك دوست ندارى از جميع اهل روى زمين ، زيرا مىدانى جمعى كه فرمانبردار تو نيستند از جميع طوايف ، دشمن تواند و جمعى كه رعيت و فرمانبردار تواند ، حشوى چندند از اهل عداوت و نفاق كه دشمنى ايشان ترا زيادتر است از عداوت جانوران درنده و خشم ايشان ترا از طوايف ديگر كه مطيع تو نيستند بيشتر است ، پس اگر نيكو تأمل كنى در حال جمعى كه يارىدهندگان خويشان تواند ، دريابى كه ايشان جمعىاند كه كار ترا مىكنند براى مزد و همگى مايلاند كه كار را كمتر كنند و مزد را بيشتر بگيرند ، چون نظر نمائى به مخصوصان و خويشان بسيار نزديك خود ، گروهى را مىيابى كه تو جميع مشقت و زحمت و كار و كسب خود را براى ايشان بر خود گذاشته و نسبت به ايشان به منزلهء غلامى شدهاى كه آنچه كسب كند ، قدرى مقرر به آقاى خود دهد ، با اين حال هيچيك از ايشان از تو راضى نيستند ، هرچند جميع مال خود را بر
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 37
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص٣٧