تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
خاك مذلت مىمالد - صبح دستش را به دست برنج طلا زينت مىدهد و شام دستش را در بند مىكشد - صبح بر تخت پادشاهىاش مىنشاند و عصر در اول روز آلات لهو و لعب برايش مهيا مىكند و در آخر روز نوحه‌گران را به نوحه‌اش مىدارد . شب او را به حالى وامىدارد كه اهلش به او تقرب مىجويند و روز او را به محنى مىافكند كه اهلش از آن گريزان مىشوند . بامداد او را خوشبو مىدارد و شبانگاه او را جيفهء گنديده مىگرداند . پس آدمى در دنيا پيوسته در ترس از سطوتها و قهرهاى آنست و از بلاها و فتنه‌هاى آن نجات ندارد ، لذت مىبرد نفس ، از چيزهاى تازهء دنيا و چشم از امور خوش آيندهء دنيا و دست از اسباب دنيا . پس به زودى مرگ درمىرسد و دست خالى مىماند و ديده خشك مىشود . دنيا جمعى را هلاك كرد ، ديگران را به عوض ايشان مىگيرد و به هركس بدل هركسى راضى مىشود و از رفتن كسى پروا ندارد و گروهى را در خانه‌هاى گروهى جا مىدهد و ماندهء جمعى را به جمعى مىخوراند و اراذل را به جاى افاضل و عاجزان را در مكان عقلا مىنشاند و گروهى را از تنگى عيش به فراخى نعمت مىكشاند و از پياده‌روى سوار مىكند و از شدت به نعمت و از تعب به استراحت مىرساند . پس چون ايشان را غرق اين نعمتها و راحتها كرد ، منقلب مىسازد احوال ايشان را و لباس نعمت را از ايشان مىكند و قوت ايشان را به عجز مبدل مىگرداند و ايشان را به نهايت بدحالى و فقر و احتياج مبتلا مىكند . و اما آنچه گفتى اى پادشاه : در ضايع كردن من اهل خود را و ترك كردن ايشان ، خطا گفتى ، من ضايع نكردم اهل خود را و ترك ايشان نكرده‌ام ، بلكه پيوند كرده‌ام با ايشان و از هر چيز بريده‌ام براى ايشان ، و ليكن مدتى بر ديدهء من پردهء غفلت آويخته بود ، گويا ديدهء مرا به سحر و جادو بسته بودند . اهل و غريب را از يكديگر نمىشناختم