رأى ترا سانح « 1 » شد و گمراه نمود ترا ؟
عابد گفت : من در حداثت « 2 » سن سخنى شنيدم و در دل من جا كرد آن سخن ، مانند دانهاى كه بكارند ، پيوسته نشو و نما كرد تا درختى شد ، چنانچه مىبينى و اين قصه چنان بود كه از شخصى شنيدم : مىگفت : نادان امرى را كه اصل ندارد و به كار نمىآيد ، چيزى مىداند و به آن اعتقاد دارد و امرى را كه اصل دارد و به كار مىآيد ناچيز و باطل مىانگارد و تا آدمى امر باطل ناچيز را ترك ننمايد به آن امر ثابت و اصيل نمىرسد و كسى نيكو نبيند و ادراك ننمايد ، حقيقت آن امر حق و ثابت را ، ترك آن ناچيز و باطل بر او گوارا نمىشود ، و آن امر اصيل و باقى آخرت است و امر باطل و ناچيز دنياست . چون اين كلمه حق را شنيدم ، در نفس من مستقر شد ، زيرا كه چون تأمل كردم ، حيات دنيا را مرگ يافتم و توانگرى دنيا را درويشى ديدم و شادى دنيا را اندوه دانستم و صحت دنيا را بيمارى شناختم و قوت دنيا را ضعف و عزت دنيا را خوارى ديدم و چگونه حيات آن مرگ نباشد و حال آنكه زندگانى براى مردن است و آدمى در زندگانى يقين به مردن دارد و بىاعتماد است به زندگى و پيوسته مترصد رحلت است و چگونه توانگرى دنيا فقر نباشد و حال آنكه آنچه در دنيا براى آدمى حاصل مىشود ، براى اصلاح به چيز ديگر محتاج مىشود بلكه احتياج به چيزهاى بسيار پيدا مىكند كه براى آن چيز اول ناچار است از آنها مثل آنكه آدمى براى سوارى به چهارپايانى محتاج مىشود چون تحصيل آن نمود ، محتاج مىشود به علف و به مهتر و يراق ضرورى آن چهارپا و به سبب هريك از اينها به چندين چيز ديگر محتاج مىشود ، پس كجا به نهايت مىرسد حاجت كسى كه بر اين حال باشد و چگونه شادى دنيا اندوه نباشد و حال آنكه چشم هركس را به حصول مطلبى
هامش
( 1 ) . سانح : پيشآمد .
( 2 ) . حداثت : آغاز و ابتداى امر .