تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
عمل من بهره و نصيبى خواهى داشت . اين را بگفت و سوار شد . آن‌قدر راه كه مأمور بود سواره برود ، رفت . بعد از آن از مركب فرود آمد و پياده به راه افتاد . وزير اسب او را مىكشيد و به آواز بلند مىگريست و بىتابى مىكرد . مىگفت : به چه رو پدر و مادر ترا ببينم ؟ و چه جواب به ايشان بگويم ؟ آيا به چه عذاب مرا سياست كنند ؟ و به چه خوارى مرا بكشند ؟ و تو چگونه طاقت سختى و مشقت و آزار خواهى داشت كه هرگز به آن عادت نكرده‌اى و چگونه بر وحشت و تنهائى صبر خواهى كرد كه يك روز تنها نبوده‌اى ، و بدن نازك تو چون تاب گرسنگى و تشنگى و بر روى خاك و كلوخ خوابيدن خواهد داشت ؟ بوذاسف او را ساكت كرد ، و تسلى داد ، و اسب و كمربند خود را به او بخشيد . وزير بر پاى بوذاسف افتاد . پاهايش را مىبوسيد و مىگفت : اى سيد و آقاى من ، مرا وامگذار و با خود ببر ، به هرجا كه مىروى ، زيرا مرا بعد از تو كرامتى و حرمتى در ميان اين قوم نخواهد بود ، و اگر مرا بگذارى و با خود نبرى به صحراها خواهم رفت و هرگز به خانه‌اى نخواهم رفت كه آدمى در آنجا باشد . بار ديگر بوذاسف او را دلدارى نمود و تسلى فرمود . گفت : بدى به خاطر خود راه مده ، كه ان شاء اللّه ضررى به تو نخواهد رسيد و به غير خير و خوبى نخواهى ديد و من كسى به نزد پادشاه خواهم فرستاد و سفارش ترا به او پيغام خواهم كرد كه ترا گرامى دارد و با تو نيكى و احسان نمايد . پس بوذاسف جامه‌هاى پادشاهى را از بر خود كند ، به وزير بخشيد ، و گفت : جامه‌هاى مرا بپوش . و به او داد ياقوت گرانبهائى را كه بسيار باارزش بود و به وزير گفت : اسباب و لباس مرا بردار و به نزد پادشاه رو . چون برسى ، او را از روى تعظيم سجده كن و اين ياقوت را به او بده و سلام مرا به او و همگى امرا و اشراف برسان و بگو به پدرم