تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
حق‌تعالى را شكر كرد ، گفت : من آنچه را پروردگار مىفرمايد ، اطاعت مىكنم . از فرمودهء او تجاوز نمىنمايم . پس آنچه صلاح من مىدانى مرا به آن امر فرما . حمدى كنم پروردگار خود را كه ترا براى اصلاح من فرستاده ، و شكر مىكنم زيرا كه او به من رحم و مهربانى فرموده و مرا از شر دشمنان دين نجات بخشيده و من پيوسته در انديشهء همين امر بودم كه تو براى آن نازل شده‌اى . ملك گفت : كه من بعد از چند روز ديگر نزد تو خواهم آمد و ترا بيرون خواهم برد . مهيا باش از براى بيرون رفتن . پس بوذاسف عزم بيرون رفتن را با خود راست كرد ، و همگى همتش بر آن مصروف بود . هيچ‌كس را بر آن معنى مطلع نساخت . چون وقت بيرون رفتن درآمد ، آن ملك در نصف شب بر او نازل شد ، وقتى كه مردم همه در خواب بودند و گفت : برخيز كه ديگر تأخير جايز نيست . بوذاسف برخاست و افشاى آن را به احدى نفرمود به غير از وزير خود ، چون خواست سوار شود جوان زيباروئى كه حاكم بعضى از بلاد ايشان بود به نزد او آمد و او را سجده كرد ، گفت : كجا مىروى ؟ اى پسر پادشاه كه ما را در اين ايام شدت و تنگى رو خواهد داد ؟ به درستى كه تو مصلح احوال رعيت و دانا و كامل بودى . رعيت و ملك بلاد خود را مىگذارى و ما را به محنت مىاندازى . نزد ما باش كه از آن روز كه متولد شده‌اى تا حال ما به آسايش و فراوانى و نعمت گذرانيده‌ايم و بلائى و آفتى و تنگى به ما نرسيده . بوذاسف او را تسلى فرموده ساكت كرد و گفت : تو در بلاد خود باش و با اهل مملكت خود نيكو سلوك نما و با ايشان مدارا كن و مرا به آنجا كه فرستاده‌اند مىبايد رفت و به امرى كه فرموده‌اند ، عمل مىبايد نمود ، و اگر تو مرا در آن امر مدد و همراهى نمائى از