اگر تو اين زن را نمىخواهى به من واگذار كه من بسيار فريفته و عاشق او شدهام .
گفت : هرگاه پادشاه را ميل صحبت او هست ، من دست از او برمىدارم و الحق لياقت صحبت پادشاه دارد و چنين زنى مناسب پادشاهان است و امثال ما مردم فقير قابل او نيستيم .
پادشاه او را به خانه برد و شب با او عيش كرد . چون سحر پادشاه بخواب رفت ، غول او را پارهپاره كرد و گوشت او را به جزيره برده ، ميان ياران خود قسمت كرد .
اى پادشاه آيا گمان دارى كسى را كه چنين حالى را داند بار ديگر به آن وضع برگردد و خود را گرفتار آن غولان كند ؟
پادشاه گفت : نه .
چون آن پسر اين سخن را از پسر پادشاه شنيد ، گفت : من از تو جدا نمىشوم و اين دختر را نمىخواهم پس هر دو از نزد پادشاه مرخص شدند و بيرون آمدند . پيوسته عبادت حقتعالى مىكردند و در اطراف زمين سياحت مىنمودند و از احوال جهان عبرت مىگرفتند ، تا آنكه حقتعالى بوسيلهء ايشان گروه بسيار را بر راه دين هدايت فرمود و درجهء آن پسر بسيار بلند شد و آوازهء علم و عبادت و زهد و ورع و كمالات او در آفاق منتشر شد . پس به فكر پدر خود افتاد كه او را از گمراهى نجات بخشد . رسولى به نزد پدر خود فرستاد . چون رسول به نزد پدرش آمد ، گفت : فرزندت سلام مىرساند كه حقتعالى ما را به دين حق هدايت فرموده و ما به توفيق الهى گروه بسيار را به راه حق درآوردهايم و به بندگى الهى راهنمائى كردهايم . سزاوار نيست كه تو در اين جهالت و ضلالت بمانى و از اين سعادت محروم گردى .
پس پدر قبول نمود و با اهل بيت خود به خدمت او شتافت و به دين او درآمد و طريقهء او را پيش گرفتند و به سعادت اخروى فايز شد .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٣٤