كه : چون من در حال دنياى فانى و آخرت باقى نظر كردم ، و در ميان آنها متردد شدم ، در باقى رغبت كردم و فانى را ترك كردم . چون اصل و حسب خود را دانستم و دوست و دشمن خود را شناختم و تميز ميان يار و بيگانه كردم و دشمنان و بيگانگان را ترك كردم ، و به اصل و حسب خود پيوستم ، و بدان كه پدرم چون اين ياقوت را مىبيند ، خاطرش جمع مىگردد و خوشحال مىشود . چون جامههاى مرا در بر تو مىبيند ياد مىآورد مرا و محبت مرا نسبت به تو ، و اين معنى او را مانع مىشود از اينكه آسيبى و مكروهى به تو برساند .
پس وزير به سوى شهر برگشت و بوذاسف رو به راه آورد ، تا آنكه به صحراى گشادهاى رسيد و درخت عظيمى در آنجا ديد كه بر لب چشمهاى رسته ، چون به نزديك آمد ، چشمهاى ديد در نهايت صفا و پاكيزگى ، و درختى مشاهده نمود در غايت نيكوئى كه هرگز به آن خوبى درخت نديده بود ، و آن درخت شاخههاى بسيار داشت . چون ميوهء آن درخت را چشيد ، از جميع ميوههاى عالم شيرينتر يافت . ديد كه مرغان بىشمار بر آن درخت جمع آمدهاند . از مشاهدهء آن احوال بسى شاد شد . در زير آن درخت ايستاد و با خود تعبير اين حال را مىكرد . تشبيه نمود درخت را به بشارت نبوت كه به او رسيده بود ، و چشمهء آب را به علم و حكمت و آن مرغان را به مردمى كه نزد او جمع شوند و از او حكمت و دانش آموزند و به او هدايت يابند « 1 » .
هامش
( 1 ) . دكتر على شريعتى در تاريخ و شناخت اديان ص 861 خويش چنين گويد :
مسافر روشنائى بىاندكى اميد به راه افتاد و هجرتى دوباره آغازيد نه به نبرد خدايان حرص و آز رفت و نه به جنگ خداوندان زر و زور - اينهمه حقيقت نيست - كه مسافر روشنائى بود و بسوى نور مىرفت تا در پاى درخت بودهى (Bodhi) به بودائى رسيد و تصميم گرفت آنقدر بماند تا بميرد يا بيابد .
بودهى از ريشهءBodh- بيدار شدن ، آگاه شدن ، توجه كردن ، شناختن - به معناى -