تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
جزيره حاضر شد . پس فرياد زد اهل كشتى را و به ايشان استغاثه نمود . ايشان بر او رحم كردند و او را سوار كشتى كردند . با خود بردند و به اهلش رسانيدند . چون صبح شد غولان به جانب آن غول آمدند . پرسيدند : چه شد آن مردى كه با او شب به روز آوردى ؟ گفت : از من گريخت . غولان تكذيب او نمودند و گفتند : البته او را تنها خورده‌اى و به ما حصه نداده‌اى ، ما ترا در عوض او مىكشيم . اگر او را حاضر نسازى نزد ما . آن غول به ناچار بر روى آب سفر كرد تا به خانهء آن مرد آمد ، و به نزد او نشست و گفت : اين سفر تو چون گذشت ؟ گفت : در اين سفر بلاى عظيمى رو داد و حق‌تعالى به فضل خود مرا از آن نجات بخشيد و قصهء غولان را به او نقل كرد . آن غول گفت : اكنون به يقين از ايشان خلاص شده‌اى و خاطرجمع كرده‌اى ، گفت : من همان غولم كه شب نزد من بودى و آمده‌ام ترا ببرم . آن مرد شروع به تضرع و استغاثه كرد . آن غول را سوگند داد كه از كشتن من بگذر . من به عوض خود ترا به كسى دلالت مىكنم كه به از من باشد . آن غول بر او رحم كرد و التماسش را قبول كرد . با يكديگر به خانهء پادشاه رفتند . غول گفت : اى پادشاه سخن مرا بشنو و ميان من و اين مرد حكم كن . من زن اين مردم و بسيار دوست مىدارم او از من كراهت دارد ، از صحبت من دورى مىكند . اى پادشاه موافق حق ، ميان من و اين مرد حكم كن . چون پادشاه آن زن را با نهايت حسن و جمال مشاهده نمود ، بسيار پسنديد او را و فريفتهء او شد . آن مرد را به خلوت طلبيد و گفت :