تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
شنيدى . پس پادشاه و زن و دختر همگى از قبول آن جوان مأيوس شدند . در اين حال آن پسرى كه رفيق پسر پادشاه شده بود به نزد پسر پادشاه آمد و سر در گوش او گذاشت . گفت : هرگاه تو آن دختر را قبول نمىفرمايى ، التماس دارم كه براى من خواستگارى نمائى ، شايد به نكاح من درآورند . پسر پادشاه به پادشاه گفت : رفيق من مىگويد : اگر پادشاه مصلحت مىداند اين سايهء مرحمت را بر سر من افكنده ، دختر خود را به عقد من درآورد ، ولى مثل اين رفيق من به آن مثل مىماند كه :

حكايت ( شهر غولان )

مردى رفيق جمعى شده بود . پس همگى به كشتى نشستند و كشتى را روانه كردند ، چون پاره‌اى راه رفتند كشتى ايشان شكست ، نزديك جزيره‌اى كه در آنجا غولان بسيار بودند ، و رفيقان آن مرد همگى غرق شدند . دريا او را به آن جزيره افكند و آن غولان بر دريا مشرف شده بودند و نظر مىكردند . پس غول ماده نزديك آن مرد آمد . او را ديد . عاشق او شد . او را به نكاح درآورد و با او صحبت داشت تا صبح ، و چون صبح شد آن مرد را كشت ، و قسمت كرد اعضاى او را ميان ياران و مصاحبان خود ، و بعد از زمانى كه مثل اين واقعه روى داد ، شخص ديگر را گذار به آن جزيره افتاد . دختر پادشاه غولان عاشق او شد . او را برد ، در آن شب تا صبح او را تكليف مباشرت مىنمود . آن مرد چون از واقعهء آن مرد سابق . خبر داشت تا صبح از ترس خواب نمىكرد . چون صبح شد ، آن غول به تهيهء قتل پرداخت . آن مرد گريخت و خود را به ساحل رسانيد . اتفاقا كشتى در كنار آن