نيز بيائيد ، متاعى براى شما بگشايم كه هرگز مثل آن نديده باشيد .
چون روز ديگر شد ، تمام مردم شهر به سوى آن شتافتند . براى سودا فرمود : متاعهايش را براى ايشان گشودند و سازندهها و نوازندهها و بازيگران و لعبتبازان و ارباب طرب و اصحاب لهو و لعب را فرمود كه هريك به شيوهاى مردم را مشغول خود كنند .
چون ديد مردم همگى مشغول خريد و سودا و عيش و تماشا شدند ، به مثل روز گذشته عمل نموده و مخفى به شهر درآمد و به زندان برادر داخل شد و زنجيرهاى او را بريد و گفت : غم مخور كه ترا مداوا مىكنم و جراحتهاى تو را مرهم مىگذارم . او را برگرفت ، از شهر بيرون آورد و بر جراحتهاى او مرهم گذاشت . چون اندكى به اصلاح آمد و قدرت حركت بهم رسانيد ، او را بر سر راه آورد و گفت : برو از اين راه كه به دريا مىرسى . كشتى مهيا كردهام براى تو ، بر آن كشتى بنشين و جانب وطن خود روانه شو . چون آن برادر محبوس قدرى راه آمد به طالع منحوس خود راه را گم كرد و در چاهى درافتاد كه در آن چاه اژدهائى عظيم بود و در آن چاه درختى بود . چون نظر به آن درخت افكند ، ديد بر سر درخت دوازده غول مأوا دارند و بر ساق درخت دوازده شمشير برهنه تعبيه كردهاند . و مىبايست بر آن درخت بالا رود تا از چاه و اژدها خلاصى يابد . پس سعى بسيار كرد به انواع حيلهها ، و از ساق آن درخت بالا رفت و خود را به شاخى از شاخهاى آن درخت رسانيد و به صد افسون از آن غولان خلاصى يافت ، چون به دريا رسيد ، بر كشتى سوار شده به خانهء خود رفت . خدا عمر ترا دراز كند اى پادشاه گمان دارى كه چنين كسى ديگر به اختيار خود به چنان جائى برگردد و خود را به چنين مهلكه بيفكند ؟
پادشاه گفت : نه .
جوان گفت : حال من نيز مثل حال آن جوان است كه حالش را
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٣١