تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
پادشاه ديگر شد . فرمود كه : آن پسر را در خانه‌اى حبس كردند و حكم كرد كه : هركه بر او بگذرد سنگى بر او زند ، و آن پسر بر اين حال مدتى در حبس ماند . پس برادر آن پسر به پدر خود گفت رخصت ده مرا كه بروم جانب برادر خود شايد به حيله‌اى او را خلاص كنم . پادشاه گفت : برو و آنچه خواهى از اموال و امتعه و اسبان با خود بردار و تهيهء سفر خود را درست كن ، و اسبان و امتعهء بسيار و زنان خواننده و نوازندهء بيشمار با خود برداشت و متوجهء ملك آن پادشاه شد . چون نزديك شهر پادشاه رسيد ، پادشاه از قدوم او باخبر شد و مردم شهر را امر كرد كه او را استقبال نمايند و در بيرون شهر منزلى مناسب براى او تعيين فرمود . چون پسر پادشاه در آن منزل قرار گرفت متاعهاى خود را گشود و غلامان خود را امر فرمود كه با مردم مشغول خريد و فروش شوند و در سودا و معامله با ايشان مساهله نمايند و متاعها را به قيمت ارزان به ايشان فروشند . چون همگى مردم آن شهر به معامله مشغول شدند ، پسر پادشاه ايشان را غافل كرد و به تنهائى به شهر درآمد ، و زندان برادر خود را دانسته بود . به نزد آن زندان آمد و سنگ‌ريزه‌اى برداشت در آن زندان افكند كه معلوم نمايد برادرش حيوة دارد يا نه ؟ چون سنگ‌ريزه بر او خورد ، فرياد برآورد و گفت : مرا كشتى . پس زندانبانان بر سر او جمع شدند و پرسيدند چرا فرياد كردى و تو را چه پيش آمد كه چنين فزع نمودى ؟ در اين مدت ما ترا عذابها و سياستهاى عظيم كرديم و مردم بر تو سنگهاى گران انداختند ، جزع نكردى و به فرياد نيامدى ، اكنون از سنگ‌ريزهء اين مرد چرا به فرياد آمدى ؟ گفت : آنها بيگانه بودند ، مرا نمىشناختند . اين مرد آشنا مىنمايد . پس برادرش به منزل خود برگشت . به مردم شهر گفت : فردا