گفت : حال من همين حال است .
دختر گفت به پدر خود : مرا رخصت فرما كه بيرون آيم . با او سخن گويم ، زيرا اگر ببيند حقتعالى چه مرتبه از حسن و نيكوئى و زيبائى به من عطا فرموده است . البته بىاختيار قبول خواستگارى من خواهد كرد .
پادشاه به آن جوان گفت : دختر من مىخواهد به حضور تو آيد و بىحجاب با تو سخن گويد و تا امروز در برابر كسى نيامده و با بيگانه سخن نگفته است .
آن جوان گفت : اگر خواهد بيايد .
پس دختر با نهايت حسن و جمال و غنج و دلال از پرده بيرون خراميد و با پسر گفت : آيا هرگز كسى مثل من ديدهاى در نيكوئى و خوشروئى و بهجت و نضارت و حسن و طراوت ؟ من ترا پسنديدهام و محبت تو را به جان خريدهام . با من جفا مكن . چون منى را به فراق خود مبتلا مكن .
جوان رو به پادشاه كرد و گفت : مىخواهى براى تو مثلى بيان كنم كه شاهد حال من باشد .
پادشاه گفت : بلى .
جوان گفت :
حكايت پادشاه و فرزندانش « 1 »
نقل كردهاند : پادشاهى بود دو پسر داشت . پس اين پادشاه را با پادشاه ديگر محاربه رو داد و در حربگاه يكى از آن دو پسر اسير
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك به عنوان حكايت ملكزادهء اسير و لعبهائى كه در سفر به دو نمودند .