تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
حق‌تعالى خير فراوان و نعمت بىپايان به سوى تو فرستاده و رد چنين نعمتى سزاوار نيست . قبول كن كه دختر خود را به عقد تو درآورم اگر ببينى كه پروردگار چه بهره‌اى از حسن و جمال و زيبائى و رعنائى و كمال به او كرامت فرموده قدر اين نعمت را خواهى دانست و اگر او را اختيار نمائى محسود عالميان خواهى شد . پس رو به پادشاه كرد . گفت : مىخواهى براى اين حال مثلى بيان كنم . پادشاه گفت : بلى . آن جوان گفت :

حكايت ( دزدان واقعى ) « 1 »

جمعى از دزدان با يكديگر اتفاق كردند كه به خزانهء پادشاه روند . پس نقبى زدند و از زير ديوار خزانه داخل شدند . متاعها ديدند كه هرگز نديده بودند و در ميان آنها سبوى بزرگى بود از طلا و مهرى از طلا بر آن زده بودند . با يكديگر گفتند : در متاعهاى اين خزانه از اين سبو بهتر چيزى نيست . از طلا ساخته‌اند و مهر طلا بر آن زده‌اند . آنچه در اين سبو است البته از ساير امتعهء اين خزانه بهتر خواهد بود . پس آن سبوى طلا را برگرفتند و بردند به نيستانى و همگى همراه بودند كه مبادا بعضى خيانت كنند . چون در آن سبو را گشودند چند افعى كشنده در آن سبو بود بر آن جماعت حمله كردند و همگى را كشتند . خدا ترا عمر دهد اى پادشاه گمان دارى كسى كه احوال آن جماعت را شنيده باشد و حال آن سبو را داند ديگر بر سر آن سبو برود . پادشاه گفت : نه .
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك تحت عنوان حكايت دزدان با حقه‌هاى مرصع آمده است .