خيالش رسيد كه معشوقهء اوست دست به گردنش درآورد ، تمام شب او را مىبوسيد و با او بازى مىكرد .
چون صبح شد و به هوش باز آمد ، نظر كرد . دست خود را در گردن مردهاى گنديده ديد و جامههاى خود را به انواع كثافت و چرك و خونآلوده يافت و از گند بىتاب شد و از آن حال ، دهشت عظيم بهم رسانيده بيرون آمد . با نهايت بدحالى متوجهء خانهء خود شد ، و از شرمندگى و انفعال آن حال ناخوش خود را از مردم پنهان مىكرد تا به خانهء خود رسيد و بسى شاد شد كه كسى او را بر آن حال مشاهده نكرد . پس جامههاى خود را افكند ، و خود را پاكيزه گردانيد ، و جامههاى نو پوشيد - به بوهاى خوش خود را خوشبو كرد .
خدا ترا عمر دهد اى پادشاه ، گمان دارى كسى كه چنين حالى بر او گذشته باشد ديگر به اختيار خود به آن قبر به چنين حالى مىرود و چنين حالى را اختيار مىنمايد ؟
پادشاه گفت : نه .
گفت : حال من نيز حال آن پسر پادشاه است .
پس پادشاه به جانب زن التفات نمود و گفت : نگفتم اين جوان به آنچه شما مىخواهيد رغبت نمىنمايد .
مادر دختر گفت : اوصاف و كمال دختر مرا چنانچه بايد براى او بيان نفرمودى . به اين سبب به او رغبت ننمود . اگر رخصت مى - فرمائى من بيرون آيم و با او سخن بگويم .
پادشاه به آن پسر گفت : زن من مىخواهد نزد تو آيد و با تو سخن بگويد . تا امروز او به حضور كسى نيامده و با كسى سخن نگفته است .
پسر گفت : اگر خواهد بيابد .
زن بيرون آمد و نشست و گفت : از اين معامله ابا مكن كه
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٢٧