به پسر گفت : اى جوان ترا براى كار خيرى طلبيدهام . دخترى دارم كه ترا براى شوهرى خود پسنديده . مىخواهم او را به عقد تو درآورم و از فقرت پروا مكن . ترا غنى مىگردانم و شرافت و بزرگى و رفعت به تو ارزانى مىدارم .
پسر گفت : مرا به آنچه مىگوئى احتياجى نيست . اى پادشاه مىخواهى براى تو مثلى بيان كنم .
پادشاه گفت : بگو .
آن جوان گفت :
حكايت ( مجلس شادى )
نقل كردهاند : پادشاهى بود پسرى داشت . آن پسر مصاحبان و دوستان داشت . روزى آن مصاحبان طعامى مهيا كرده و پسر پادشاه را به ضيافت طلبيدند . چون به مجلس ايشان درآمد ، به شراب خوردن مشغول شدند . تا آنكه همه مست شدند و افتادند . پسر پادشاه نصف شب از خواب بيدار شد و هواى اهل خانهء خود بر سرش افتاد . بيرون آمد كه به خانهء خود بازگردد هيچيك از آن مصاحبان را بيدار نكرد .
مستانه به راه مىآمد . در عرض راه گذارش « 1 » بر قبرى افتاد و در عالم مستى و بيهوشى و بىخبرى گمان كرد بوهاى خوشى است كه در خانه براى او مهيا كردهاند ، و مردهاى تازه آنجا دفن كرده بودند . چنان به
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك : مىرفت تا اتفاقا به ناووسى از نواويس گبران رسيد - ناووس آتشكده و عبادتخانه مجوس ، گورستان مجوس - آنجا كه مجوس مردگان نهند .
و نااوس مأخوذ از يونانى خصوصا بمعنى دخمه و اتاق زيرزمينى كه براى دفن ميت به كار رود .
لغتنامهء دهخدا .