كرد . به سرعت تمام به خدمت پادشاه رفت و حقيقت حال را عرض نمود . پادشاه نيز بسيار خوشحال شد و به قصر دختر آمد و گفت : آن جوان را به من بنمائيد . چون او را نشان دادند از دور مشاهدهء او نمود .
از قصر فرود آمد . تغيير لباس داد . به نزد پسر آمد . با او سخن گفت و از احوال او پرسيد ، كه كيستى ؟ و از كجا آمدهاى ؟
گفت : ترا با من چه كار است و چه سؤال از من مىكنى ؟ من مردىام از فقرا و مساكين .
پادشاه گفت : كه تو غريب مىنمائى . رنگ تو به رنگ مردم اين شهر نمىنماند ؟
پسر گفت : من غريب نيستم .
پادشاه هرچند سعى نمود كه او به راستى احوال خود را بيان فرمايد ، ابا نمود و بيان حال خود نكرد . پس پادشاه جمعى را موكل او گردانيد كه از احوال او باخبر باشد به نحوى كه او نداند ، و مطلع باشند به كجا مىرود ؟ و در كجا قرار مىگيرد ، و به حرمسراى خود بازگشت .
گفت : جوانى را ديدم در نهايت عقل و فراست ، گويا پسر پادشاه است ، و چنان مىيابم كه او را ميلى و خواهشى نباشد به ازدواج زنان .
پس كس به طلب او فرستاد كه او را حاضر گردانند . ملازمان پادشاه به نزد او آمدند . گفتند : پادشاه ترا مىطلبد .
پسر گفت : مرا با پادشاه چه كار است ؟ و براى چه مرا مىطلبد ؟
مرا به او حاجتى نيست و او مرا نمىشناسد .
ملازمان سخن او را گوش نكردند . او را به مجلس پادشاه حاضر ساختند . پادشاه او را گرامى داشت . فرمود : كرسى براى او گذاشتند و او را بر كرسى نشاندند .
پادشاه فرمود : دختر و زنش پس پرده آمدند .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٢٥