در خواب يافتند و پسر را نديدند . از عروس احوال داماد را پرسيدند .
گفت : شب نزد من بود . من به خواب رفتم . نمىدانم به كجا رفته است . چندانكه او را طلب كردند نيافتند .
چون شب درآمد ، پسر پادشاه با رفيق خود از مسكن خويش بيرون آمده به راه افتادند و پيوسته چنين مىكردند .
حكايت ( ازدواج شاهزاده )
كه روزها مخفى مىشدند و شبها طى مسافت مىنمودند ، تا آنكه از مملكت آن پادشاه بيرون رفتند و به ملك پادشاه ديگر داخل شدند : آن پادشاه را دخترى بود در نهايت حسن و جمال و از بسيارى محبتى كه به آن دختر داشت عهد كرده بود با او كه او را به شوهر ندهد ، مگر به كسى كه او بپسندد . به اين سبب غرفهاى بسيار رفيع عالى براى او بنا كرده بود كه بر شارع عام مشرف بود . آن دختر پيوسته در آنجا نشسته بود و بر مردمى كه از شارع عبور مىنمودند ، نظر مىكرد تا اگر كسى را بپسندد ، پدر خود را اعلام نمايد كه او را به عقدش درآورد تا نظرش بر پسر پادشاه افتاد كه با آن جامههاى كهنه با رفيق خود سير مىكند . چون نور نجابت صورى و معنوى از جبين آن پسر ساطع بود ، محبت او در دل آن دختر قرار گرفت و نزد پدر فرستاد كه اينك من كسى را براى شوهرى خود اختيار كردهام ، اگر مرا به كسى تزويج خواهى كرد ، به اين جوان بده و الا به ديگرى راضى نخواهم شد .
ناگاه مادر دختر آمد . به او گفتند : دخترت شخصى را پسنديده است براى شوهرى خود و مىگويد به ديگرى راضى نخواهم شد . مادر از استماع اين سخن مسرور شد و او نيز نظر كرد ، آن پسر را مشاهده