جمع كرد و هريك به كار خود مشغول شدند . چون نغمهها و ترانههاى ايشان بلند شد پسر پرسيد : اين صداها چيست ؟
گفتند : اينها ارباب نغمه و ترانه و لهو و لعب و طرباند كه براى عروسى تو ايشان را جمع كردهاند كه خاطر تو شاد گردد .
پسر ساكت شد و جواب نگفت . چون شب شد پادشاه عروس را طلب نمود و گفت : فرزندى به غير اين پسر ندارم و بسيار او را عزيز مىدارم . مىخواهم چون ترا به نزد او برند به شيوهء مهربانى و ملاطفت و به افسون شيرينزبانى و حسن مصاحبت دل او را به سوى خود مايل كنى .
چون زن را به نزد او بردند و خلوت شد ، زن به نزديك او رفت و شروع به مهربانى و ملاطفت نمود و پردهء حيا را از پيش برداشت .
دست در گردنش درآورد .
پسر گفت : شتاب مكن . شب دراز و ايام صحبت بسيار است .
خدا بر تو مبارك گرداند اين مواصلت را ، صبر كن تا بخوريم و بياشاميم و به صحبت مشغول شويم .
آن جوان مشغول طعام خوردن شد و زن مشغول شراب خوردن .
آن جوان آنقدر صبر كرد كه مستى آن زن را ربود و به خواب رفت .
پس دربانان و پاسبانان را غافل كرد و از خانه بيرون آمد و به شهر رفت . در كوچهها مىگرديد تا آنكه به پسرى همسن « 1 » خود از اهل آن شهر برخورد . جامهء خود را انداخت و بعضى از جامههاى آن پسر را پوشيد كه كسى او را نشناسد و آن پسر را برداشت و با يكديگر از آن شهر بيرون رفتند . در تمام آن شب راه رفتند . چون نزديك صبح شد ترسيدند كه از عقب ايشان بيايند و ايشان را بيابند ، در گوشهاى پنهان شدند . وقت صبح خدمتكاران پسر پادشاه به نزد عروس آمدند . او را
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك اين پسر نيست .