تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
نمائيد و در اين اطوار او تأمل كنيد و احوال او را براى من بيان كنيد . آن گروه آن‌قدر در استعلام احوال او انديشه كردند كه مانده شدند . و از احوال او چيزى استنباط نكردند . چون پادشاه دانست كه ايشان نيز در امر حيران‌اند ، او را به دايگان داد كه تربيت كنند . يكى از منجمان گفت : اين طفل پيشوائى از پيشوايان دين خواهد شد . پس پادشاه نگهبانان بر آن فرزند گماشت كه از او جدا نشوند تا آنكه پسر به سن شباب رسيد . روزى خود را از دست پاسبانان خلاص كرد و به بازار آمد . ناگاه نظرش بر جنازه‌اى افتاد . پرسيد : كه اين چه چيز است ؟ گفتند : اين آدمى است كه مرده است . پرسيد : چه چيز باعث مرگ او شده است ؟ گفتند : پير شد و ايام عمرش بسر آمد و اجلش رسيد و مرد . پرسيد : پيشتر صحيح و زنده بود و مىخورد و مىآشاميد و راه مىرفت ؟ گفتند : بلى . چون پاره‌اى راه ديگر رفت ، نظرش بر مرد پيرى افتاد . از روى تعجب نظر بسيار بر او مىكرد و ملاحظهء احوال او مىنمود . پرسيد : اين چه چيز است . گفتند : مردى است كه سن بسيار دارد . پيرى او را دريافته و عضاء و قوايش ضعيف و باطل گرديده . پرسيد : كه اين مرد اول طفل بوده به اين حال رسيده است ؟ گفتند : بلى . پس از آن درگذشت . ناگاه به مرد بيمارى رسيد . از حال او پرسيد . گفتند : مردى است بيمار شده است .