نمائيد و در اين اطوار او تأمل كنيد و احوال او را براى من بيان كنيد . آن گروه آنقدر در استعلام احوال او انديشه كردند كه مانده شدند . و از احوال او چيزى استنباط نكردند . چون پادشاه دانست كه ايشان نيز در امر حيراناند ، او را به دايگان داد كه تربيت كنند .
يكى از منجمان گفت : اين طفل پيشوائى از پيشوايان دين خواهد شد . پس پادشاه نگهبانان بر آن فرزند گماشت كه از او جدا نشوند تا آنكه پسر به سن شباب رسيد . روزى خود را از دست پاسبانان خلاص كرد و به بازار آمد . ناگاه نظرش بر جنازهاى افتاد . پرسيد : كه اين چه چيز است ؟
گفتند : اين آدمى است كه مرده است .
پرسيد : چه چيز باعث مرگ او شده است ؟
گفتند : پير شد و ايام عمرش بسر آمد و اجلش رسيد و مرد .
پرسيد : پيشتر صحيح و زنده بود و مىخورد و مىآشاميد و راه مىرفت ؟
گفتند : بلى .
چون پارهاى راه ديگر رفت ، نظرش بر مرد پيرى افتاد . از روى تعجب نظر بسيار بر او مىكرد و ملاحظهء احوال او مىنمود .
پرسيد : اين چه چيز است .
گفتند : مردى است كه سن بسيار دارد . پيرى او را دريافته و عضاء و قوايش ضعيف و باطل گرديده .
پرسيد : كه اين مرد اول طفل بوده به اين حال رسيده است ؟
گفتند : بلى .
پس از آن درگذشت . ناگاه به مرد بيمارى رسيد . از حال او پرسيد .
گفتند : مردى است بيمار شده است .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٢١