پادشاه گفت : كه خدا ترا جزاى خير دهد و اين جمعى كه بر گرد من برآمدهاند از بزرگان ، خدا ايشان را به بلاى بد گرفتار گرداند .
به جان خود سوگند مىخورم مطلب ترا فهميدم و به خير خود بينا شدم .
پس ترك شهوات و معاصى نمود و به طاعات و خيرات راغب گرديد و آوازهء نيكى و صلاح او در آفاق منتشر شد و اهل فضل و علم از همه طرف رو به او آوردند و عاقبت او به خير و صلاح انجاميد و بر اين حال ماند تا از دنيا مفارقت نمود « 1 » .
بوذاسف گفت : ديگر از اينگونه مثلى بفرما .
بلوهر گفت :
حكايت ( شاهزادهء بيداردل )
نقل كردهاند : در ازمنهء گذشته پادشاهى بود ، فرزند نداشت و بسيار ميل داشت كه از او فرزند حاصل شود . به هرگونه علاجى كه گمان مىبرد بر اين مطلب خود را معالجه مىنمود و فايده نمىبخشيد ، تا آنكه در آخر عمر او يكى از زنانش حامله گرديد و پسرى از او متولد شد . نشو و نما كرد و به راه افتاد .
روزى گامى برداشت گفت : به روز معاد و بازگشت خود جفا مىكنيد .
پس گامى ديگر برداشت و گفت : پير خواهيد شد .
و گام سيم برداشت و گفت : بعد از آن خواهيد مرد .
پس به حال خود بازگشت و به طور اطفال مشغول بازى و لهو شد . پادشاه از مشاهدهء اين حال بسى متعجب شد و منجمان و علما را طلبيد و حال آن فرزند را نقل كرد . گفت : طالع فرزند مرا ملاحظه
هامش
( 1 ) . در نسخهء ملك به نام داستان پادشاه فراموشكار با وزير هوشيار آمده است .