قبرستان مىگرديدم . اين كلهء پوسيده را ديدم بيرون افتاده بود از قبرهاى پادشاهان . و چون به پادشاهان محبت عظيم دارم ، از مشاهدهء كله بر اين حال و جدا شدن آن از بدن و افتادن آن بر خاك مذلت و خوارى متأثر شدم - پس آن را برداشتم - دربر گرفتم و به خانهء خود بردم و ديباچهء حرير بر آن پوشانيدم ، و گلاب بر آن پاشيدم . بر روى فرش نيكو گذاشتم با خود گفتم : اگر اين كله از سر پادشاهان است اين اكرام در او تأثير مىكند و به حسن و جمال خود برمىگردد ، و اگر از سرهاى فقرا و درويشان است بر همين حال مىماند و اكرام من نفعى به آن نمىرساند .
پس چند روز با او چنين سلوك كردم و در اكرام و احترام و زينت آن اهتمام كرده هيچ تغيير در آن نشد ، و هيچ جمالى آن را حاصل نگرديد . چون ديدم گرامى داشتن در آن تأثيرى نمىكند ، طلبيدم يكى از غلامان خود را كه از ساير غلامان نزد من كم قدر بود . فرمودم كه خوارى بيش از پيش به آن سر رسانيد . ديدم ، اين حالت نيز در آن هيچ تأثيرى نكرد . دانستم اكرام نمودن و اهانت - فرمودن نسبت به حال آن سر يكسان است . چون اين حالت را در آن مشاهده كردم ، به نزد حكما و دانايان رفتم ، و از احوال آن كله از ايشان سؤال نمودم . ايشان نيز علمى به احوال آن نداشتند . چون مىدانستم كه پادشاه منتهاى دانش و علم و معدن بردبارى و حلم است ، به نزد تو آمدم ، از تو سؤال نمايم و از جان خود مىترسيدم ، و جرأت سؤال نمىنمودم تا آنكه خود پرسيدى . اكنون التماس دارم مرا خبر دهى كه اين كله سر پادشاهان است يا گدايان ؟ چون درمانده شدم ، در تفكر در حال اين كله ، با خود انديشه كردم كه ديدهء پادشاهان را هيچچيز پر نمىكند ، و حرص ايشان به مرتبهايست كه اگر تمام زير آسمان را به تصرف درآورند ، قانع نمىگردند و همت بر تسخير بالاى آسمان مى -
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١١٨