گمارند و ديدهء آن كله را كه ملاحظه كردم از وزن يك درم خاك پر شد و همچنين نظر كردم به دهان اين كله كه اگر دهان پادشاهان باشد به هيچچيز پر نمىشود . چون ملاحظه كردم از وزن يك درم خاك پر شد . پس اگر مىگوئى اين سر مسكينى است ، حجت بر تو تمام مى - كنم كه اين را از قبرستان پادشاهان برداشتم ، و اگر باور نمىكنى مىروم و كلههاى پادشاهان و مسكينان همه را بيرون مىآورم و نزد تو حاضر مىگردانم . اگر فضيلتى و شرفى در كلههاى پادشاهان بر من ظاهر مىسازى ، من به گفتهء تو قائل مىشوم ؛ و اگر مىگوئى اين كله سر پادشاهى است ، پس بدان اى پادشاه اين كلهء اوست از شوكت و پادشاهى و زينت و رفعت و عزت مثل آنچه تو دارى در حال حيوة خود داشته است و اكنون به اين حال رسيده ، و نمىپسندم به تو اى پادشاه روزى را كه تو نيز به اين حال افتاده باشى و با مال دوست و دشمن و با خاك يكسان شده باشى و كرم بدنت را خورده و جمعيتت به تنهائى و عزتت به خوارى بدل شده باشد و ترا در خانهاى جا دهند كمتر از چهار ذرع و پادشاهيت به ميراث ببرند و ياد تو از ميان مردم برود و هركه را گرامى داشته باشى خوار گردد و هركه را خوار كرده باشى گرامى گردد . دشمنان تو شاد شوند و يارانت گريزان شوند و خاك بر رويت بريزند . به حالى گرفتار شوى كه اگر تو را آواز دهند نشنوى ، و اگر ترا گرامى دارند نيابى ، و اگر ترا خوار گردانند بخشم نيائى و فرزندانت يتيم گردند و زنانت بيكس شوند ، و گاه باشد كه شوهران ديگر گيرند .
پس پادشاه از استماع اين سخنان هراسان شد ، و اشك از چشمش فرو ريخت و فرياد واويلاه برآورد و بسيار بگريست . چون آن مرد ديد كه سخنش در پادشاه تأثير كرد ، ديگر از امثال اين سخنان بسيار گفت .
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١١٩