پادشاه از سبب آن كار هيچ نمىپرسد ، روز چهارم همان كله را برگرفت با ترازوئى و قدرى از خاك ، و چون به مجلس درآمد و با كله آن كرد كه هر روز مىكرد ، ترازو را بر گرفت و در يك كفهء آن درمىگذاشت و در كفهء ديگر خاك ريخت ، آنقدر كه برابر آن درم شد . پس آن خاك را در چشم آن كله ريخت و يك كف خاك برداشت در دهان آن كله ريخت ، در آن حال پادشاه را ديگر طاقت صبر نماند ، بىتاب شد و گفت : مىدانم كه باعث تو بر اين اعمال در مجلس من زيادتى قرب و منزلت است كه نزد من دارى و مىدانى كه ترا عزيز و گرامى مىدارم و از تو مىگذرم چيزى چند را كه از ديگران نمىگذرم . گمان دارم كه در اين اعمال غرضى و مطلبى دارى .
پس آن مرد پاى پادشاه را بوسه داد و گفت : اى پادشاه ساعتى رو به من دار و عقل خود را همگى متوجه من گردان كه با تو سخنى دارم . مثل سخن حكمت مثل تير است كه اگر بر زمين نرمى اندازند ، مىنشيند و جا مىكند و اگر به سوى سنگ سخت اندازند تأثير نمىكند و جا نمىگيرد ، برمىگردد . همچنين كلمهء حق مانند باران است اگر بر زمين پاكيزهء قابل زراعت ببارد ، از آن گياه مىرويد و اگر بر زمين شوره ببارد ، ضايع مىشود . و در مردم هواها و خواهشهاى مختلف مىباشد . پيوسته در دل آدمى عقل نورانى با خواهشهاى نفسانى معارضه و مجادله مىنمايد . پس اگر خواهش بر عقل غالب گرديد ، حق را قبول نمىكند و از جا بدر مىآيد ، سفاهت و تندى مىكند ، و اگر عقل بر شهوت نفس غالب شد ، آدمى حق را مىيابد و او را لغزشى و خطائى حاصل نمىشود .
بدان كه من از هنگام طفوليت تا حال دوستدار علم و دانش بودم و به تحصيل علوم راغب بودم و بر همه چيز آن را اختيار مىنمودم و هيچ علمى نماند مگر آنكه از آن بهرهء وافى بردم تا آنكه روزى در
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١١٧