خود را جمع و معتمدان خود را به نزديك خود خواند و گفت :
من چگونه پادشاهى بودم شما را و با شما چه نوع سلوك كردم و در ايام دولت من شما بر چه حال بوديد ؟ ايشان در جواب گفتند :
اى پادشاه پسنديده اطوار نيكوكردار ، حق نعمت بر ما بسيار دارى و از شكر نعمتهاى تو عاجزيم و اينك جانهاى خود را در راه فرمانبردارى تو گذاشتهايم . آنچه مىخواهى بفرما كه به جان قبول مىكنيم .
پادشاه گفت : دشمنى كه از او نهايت بيم و خوف را دارم به سراى من درآمده و هيچيك از شما او را مانع نشديد ، تا بر من مستولى گرديده ، با آنكه شما معتمدان من بوديد و به شما اميدها داشتم .
ايشان گفتند : اى پادشاه آن دشمن در كجاست . او را مىتوان ديد يا نه ؟
پادشاه گفت : خودش ديده نمىشود ، اما آثار و علاماتش را مىتوان ديد .
ايشان گفتند : ما براى دفع دشمنان شما مهيا شدهايم و حق نعمتهاى ترا فراموش نكردهايم ، در ميان ما صاحبان عقل و تدبير بسيارند ، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شر او بكنيم .
پادشاه گفت : من فريب عظيم از شما خورده بودم و به خطا بر شما اعتماد كردم ، و شما را بمنزلهء سپرى مىدانستم دفع دشمنان خود ، و مالهاى گزاف به شما بخشيدم ، و شما را بر همه كس برگزيدم .
و به خود اختصاص دادم كه مرا از شر دشمنان حفظ و حراست و منع و حمايت نمائيد . براى اعانت و يارى شما بر اين امر شهرهاى محكم بنا كردم و قلعهها استوار گردانيدم و اسلحهاى كه براى دفع اعادى در كار است به شما عطا كردم ، و غم تحصيل مال و روزى را از شما برداشتم كه شما را انديشهاى به غير از محافظت من نباشد ، و گمان من اين بود ،
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٠٧