گفت كه مملكت و رعيت خود را بر احسن وجوه مشاهده نمودم و شاد گرديدم . اكنون مىخواهم كه منظر خويش را به نظر درآورم ، و از مشاهدهء جمال خود مسرور گردم . پس آينهاى طلب كرد . در اثناى آنكه در او مىنگريست و مشاهدهء صورت خود مىنمود ، نظرش بر موى سفيدى افتاد كه در موهاى ريش او ظاهر شده بود - مانند زاغ سفيدى كه در ميان زاغهاى سياه نمودار باشد - از مشاهدهء اين حال بسيار خايف و هراسان و غمگين و ترسان گرديد ، و اثر اندوه بر جبينش ظاهر شد و شادىاش به اندوه مبدل گرديد ، و با خود انديشه كرد كه جوانى به آخر رسيد . ايام سلطنت و كامرانى بنهايت انجاميده ، اين موى سفيد رسول نااميدى است ، كه خبر زوال پادشاهى را بر من مىخواند و پيشآهنگ مرگ است كه خبر مردن و پوسيدن را به گوش جانم مىرساند . هيچ دربانى مانع آن نتوانست شد . هيچ نگهبانى دفع آن نتوانست كرد .
تا ناگاه به من رسيد و خبر مرگ و زوال پادشاهى را به من رسانيد .
به زودى سرور مرا به اندوه بدل خواهد كرد . شادى و عيش مرا زايل خواهد نمود و بناى قوت و توانائى مرا در هم خواهد شكست و حصارهاى محكم و لشكر فراوان براى دفع اين نفعى نخواهد بخشيد .
اينست : ربايندهء جوانى و قوت زايلكنندهء توانگرى و عزت ، اينست :
پراكندهكنندهء جمعيت عزيزان و قسمتكنندهء ميراث ميان دوستان و دشمنان ، باطلكنندهء عيشها ، مكدرسازندهء لذتها ، خرابكنندهء عمارتها ، و متفرقسازندهء جمعيتها ، اينست : پستكنندهء صاحبان رفعت و خواركنندهء اصحاب عزت و شوكت . اينك در رسيده و بار خود را فرود آورد ، در خانهء من و دام خود را براى صيد من گسترده در كاشانهء من .
پس آن پادشاه كه در محملها بر دوش گرفته به روى تختش رسانيده بودند ، با پاى برهنه مضطرب از تخت خود فرود آمد و لشكرى
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٠٦