امور به قضا و قدر است ، پس چه نفع از شما به من مىتواند رسيد ؟
گفتند : ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداريم و تو توفيق يافتهاى و به حقايق امور پى بردهاى آنچه مىگوئى حق است اكنون بگو چه اراده دارى ؟
پادشاه گفت : اراده دارم به عوض شما اصحاب و يارانى بگيرم كه مصاحبت ايشان با من دائمى باشد و وفا در عهد و پيمان ايشان باشد ، و برادرى ايشان با من هميشه باقى باشد و مرا بعد از مرگ تنها نگذارند و در زندگى ترك يارى من ننمايند و از من دفع نمايند ضرر مرگ را كه شما از دفع آن عاجزيد .
گفتند : اى پادشاه كيستند اين جماعتى كه اوصاف ايشان را بيان كردى ؟
گفت : ايشان گروهى چندند كه ايشان را براى اصلاح شما فاسد كردم .
گفتند : احسان خود را از ما باز مگير و با ما و ايشان هر دو نيكى و ملاطفت كن كه ما پيوسته اخلاق ترا پسنديده و كامل و مهربانيهاى ترا عظيم و شامل يافتهايم .
گفت : صحبت شما سم قاتل است و اطاعت شما موجب كرى و كوريست و موافقت شما زبان را لال مىگرداند .
گفتند : چرا چنين است اى پادشاه ؟
گفت : زيرا مصاحبت شما با من در بسيارى ملك و اموال و اسباب دنياست و موافقت شما با من در جميع خزاين و اسباب عيش و نعمتهاست و اطاعت شما مرا در امورى است كه موجب غفلت از امور آخرت است و شما مرا از فكر آخرت دور افكنديد و دنيا را در نظرم زينت داديد ؛ اگر خيرخواه من بوديد مرگ را به ياد من مىآورديد ، و اگر به من مشفق و مهربان بوديد زوال و فنا و كهنگى را در خاطر
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١١٠