و تدبيرهاى ترا باطل گردانم و اين رسول خبر آورده از جانب مرگ كه عنقريب دشمنان را بر تو شاد خواهم كرد و از فناى تو دردها و كينههاى سينهء ايشان را دوا خواهم نمود ، و زود باشد كه لشكر ترا پراكنده كنم ، انس ترا به وحشت مبدل كنم ، و ترا بعد از عزت خوار گردانم و فرزندان ترا يتيم و متفرق سازم جمعيت ترا ، و به مصيبت تو نشانم برادران و اهل بيت و خويشان ترا ، و پيوندهاى بدنت را از هم بپاشم ، و دشمنان ترا در خانههاى تو بنشانم .
آن گروه گفتند : ما ترا از شر مردم و جانوران درنده و حشرات زمين محافظت مىتوانيم نمود . اما مرگ و كهنگى و زوال را چارهاى نمىتوانيم كرد و قوت دفع آن را نداريم و از خود نيز آن را منع نمىتوانيم نمود .
پادشاه گفت : آيا چارهاى بر دفع اين دشمن هست ؟
گفتند : نه .
پادشاه گفت : دشمنان دارم از اين دشمن خردتر . آيا دفع آنها مىتوانيد كرد ؟
گفتند : كداماند ؟
گفت : دردها و بلاها و غمها .
گفتند : اى پادشاه به تقدير خداوند عظيمالشأن قادرى نازل مىشود و اسبابشان از بدن و نفس برانگيخته مىشود و هيچكس بر دفع آنها قادر نيست و به حاجب و دربان و حارس و نگهبان ممنوع نمىگردند .
پادشاه گفت : آيا قادر هستيد بر دفع امورى كه به قضا و قدر الهى بر من مقدر شده است ؟
گفتند : اى پادشاه ، كيست كه پنجه در پنجهء قضا افكند و مغلوب آن نگردد و كيست كه با قدر حقتعالى ستيزه نمايد و مقهور نشود .
پادشاه گفت : هرگاه شما چارهء قضا و قدر نمىتوانيد نمود و جميع
بلوهر و بوذاسف ( به روايت شيخ صدوق وملا محمدباقر مجلسى ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: ابو طالب مير عابدينى
ص١٠٩