رفت و آمد با عثمان جلوگيرى ننمودند اينان در پاسخ رؤساى مهاجران مىگفتند :
ما به اين مرد نيازى نداريم و براى همين جهت از شهرهاى خود به مدينه آمدهايم ، از خلافت كناره بگيرد ، تا ديگرى را بجاى او قرار دهيم .
عثمان در اين موقع فرصت را غنيمت شمرد و از فرمانداران خود وسيله نامه كمك خواست ، فرمانداران وى به جز معاويه هر كدام در اين راه اقدام كردند .
روز جمعه عثمان پس از نماز منبر رفت و به گروه آزادى خواهان خطاب كرد :
« همه اهل مدينه مىدانند شما به وسيله پيغمبر ( ص ) لعن شدهايد » ! . . هيجان و شورش در مردم پديد آمد و شورش آن چنان بالا گرفت كه عثمان از ترس بيهوش شد ، وى را به خانه آوردند .
على ( ع ) ، و طلحه و زبير به خانه عثمان رفتند و ديدند عدهاى از بنى اميه از جمله مروان در آنجا گرد آمدهاند .
آنها به على ( ع ) گفتند : تو ما را هلاك كردى ! اين كار ، كار تو است ، اگر به خلافت برسى زندگى تلخى خواهى داشت ، امام ( ع ) خشمناك شد : به پا خاست و آنان كه همراه وى بودند به پا خاستند و همه از منزل خارج شدند .
استمداد عثمان از امام ( ع )
: عثمان پس از اطلاع از اجتماع مسلمانان در مدينه از بلاد مختلف اسلامى به منزل امام ( ع ) آمد ، و گفت تو پسر عم من هستى و من بر تو حق خويشاوندى دارم از طرفى تو در نزد مردم قدر و منزلت دارى و همه بسخنت گوش مىدهند ، اوضاع هم كه مشاهده مىنمائى ، من دوست دارم تو با آنها صحبت كنى و آنان را از اين راهى كه در پيش گرفتهاند منصرف سازى ! امام ( ع ) : به چه عنوان آنها را راضى و منصرف نمايم ؟
عثمان : به اين عنوان كه من پس از اين طبق صلاح انديشى تو رفتار كنم !