إن تنكروني فأنَا ابنُ جعفرٍ * شهيدِ صدقٍ فِي الجنانِ أطهَرِ
يطيرُ فيها بِجناحٍ أخضرٍ * كفى بِهذا شرَفاً فِي الْمَحشَرِ « 1 »
يعنى : اگر مرا نمىشناسيد منم فرزند جعفر طيّار كه از روى صدق و صفا شهيد شد ،
و به دو بالى كه از زمرّد سبز است در بهشت طيران مىنمايد ، و اين شرافت مرا در محشر كفايت مىكند .
و آن بزرگواران چند نفر را كشتند ؛ نِعمَ الولدُ الحلال يشبهُ بِالخالِ « 2 » ، با آن خردسالگى ، از ايشان شجاعتى به ظهور رسيد كه مردم انگشت تعجّب بر دندان گرفتند .
بالاخره هاني بن ثبيت خضيرمى تيرى به سينهء محمّد زد كه از پا در افتاد ، عون آمد به سر كشتهء برادر ؛ قالَ لا تَعجَل فَإنّي سَألحقُ بِكَ : گفت شتاب مكن ، پس بدرستى كه من هم به زودى به تو ملحق مىشوم . و چند جراحت بر بدن عون رسيد ، ضعف بر او غالب گرديد ، اسيد خضرمى تيرى بسوى او انداخت ، عون دست خود را سپر چشم كرد ، تير دست آن مظلوم به به پيشانيَش دوخت ؛ فَسَقطَ علَى الأرضِ وَ لَم يستَطِع حراكاً . يعنى : به زمين افتاد و نتوانست كه حركت بكند ، فرياد زد : يا خال أدرِكني : اى خالو ، مرا درياب . چون سيد الشهداء عليه السلام به سر نعش او رسيد ، [ او و برادرش ] جان تسليم كرده بودند ، حضرت نعش آن دو طفل را به سينه چسبانيد و رو به خيمه نهاد ؛ وَ رِجلاهُما يخطّانِ علَى الأرضِ : در حالتى كه پاى آنها از زمين مىكشيد ، همين كه مقابل خيمهگاه رسيدند ، تمامى اهل حرم از خيمه بيرون دويدند به جهت احترام دختر حضرت امير عليه السلام ، و به دور آن دو بزرگوار نوحه مىكردند مگر زينب خاتون كه از خيمه بيرون نيامد ، چرا كه مبادا بيرون بيايد بى صبر شود ، چون زن ثَكلى « 3 » را صبر نباشد و چشمش به نعش پسرهاى خود افتاده ناله كند و برادرش خجالت بكشد ؛ آن خاتون مكرّمه به درون خيمه ، دست نازنين به روى سينههاى « 4 » خود گذاشت ، اشك ديده جارى كرد ، عرض كرد : خداوندا
هامش
( 1 ) - بحار 45 / 34 ب 37 ؛ المناقب 4 / 106 .
( 2 ) - چه نيكوست حلال زاده كه به دايى خود شباهت مىرساند . م .
( 3 ) - ثَكْلى : زن فرزند مرده . لغت نامه .
( 4 ) - عبارت متن تبديل به احسن شد . م .