جملهء مهاجرين ، و از طفوليّت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، آن مخدّره در زحمات او كوشيده و خدمت بى پايانش نموده ، چنانچه به سند معتبر روايت كردهاند كه فاطمه بنت اسد گفت كه : چون علامت وفات عبدالمطّلب ظاهر شد ، به فرزندان خود گفت : كه محمّد ( صلى الله عليه و آله ) را محافظت و كفايت خواهد كرد ؟ گفتند : او از ما زيركتر است ، هر كه را خود اختيار نمايد به او بگذار . عبدالمطّلب گفت : يا محمّد ( صلى الله عليه و آله ) ، جدّ تو بر جناح سفر آخرت است ، كدام يك از عموها و عمّه هاى « 1 » خود را اختيار مىنمايى كه تو را كفالت نمايند ؟ حضرت به روى ايشان نظر كرد و به جانب ابوطالب روان شد ؛ به روايتى ، آن زمان ، آن جناب نُه سالش تمام نشده بود ، پس عبدالمطّلب گفت : اى ابوطالب ، من دانستهام امانت و ديانت تو را ، بايد از براى او چنان باشى كه من از براى او بودم . چون عبدالمطّلب به رحمت الهى رسيد ابوطالب آن حضرت را به خانه آورد و من او را خدمت مىكردم و [ او ] مرا مادر مىگفت ، و در خانهء ما چند درخت خرما بود ، و اوّل موسم رسيدن رطب بود ، و چهل طفل بودند از هم سنّان آن حضرت كه هر روز مىآمدند و رطبها كه از درخت ريخته بود بر مىچيدند و از دست يكديگر مىربودند ، و هرگز نديدم كه آن حضرت از دست ديگرى رطب بگيرد ، و من هر روز از براى آن حضرت قدرى خرما بر مىچيدم و گاهى كنيز بر مىچيد ، روزى چنين اتّفاق افتاد كه هر دو فراموش كرديم و از براى آن حضرت رطب بر نداشتيم ، او در خواب بود ، كودكان آمدند [ و ] آنچه از درختان افتاده بود برچيدند و رفتند ، من از خجلت و شرم آن حضرت خوابيدم و آستين خود را بر رو كشيدم ، چون حضرت بيدار شد بسوى بستان خراميد و رطبى در زير درختان نديد ، برگرديد ، جاريهء من از آن حضرت معذرت طلبيد كه : ما امروز فراموش كرديم كه بهرهء شما را برداريم . ديدم كه باز به جانب نخلستان رفته به يكى از آن درختان خطاب فرمود كه : اى درخت ، من گرسنهام . ديدم كه آن درخت نيك بخت سر به پاى مباركش سود و شاخههاى خود را نزد آن حضرت گشود ، آنقدر كه مىخواست ميل فرمود ، پس از شرف و عزّت سر به آسمان رفعت كشيد و آن حضرت بازگرديد . فاطمه گفت : من از مشاهدهء
هامش
( 1 ) - عبارت متن « عموهاى و عمّهاى » . م .