برادرم براى خاطرِ من شما را اجازت ميدان نداده ، امّا من شما را شهيد راه برادرم امام حسين عليه السلام خواهم نمود . پس جناب زينب دست ايشان را گرفته ، خدمت حضرت آورد و عرض كرد : خدا جانِ خواهرت را قربانت كند ، دو پسرم را آوردهام فداى على اكبر كنم . پس سيد الشهداء عليه السلام و ساير برادران به ناله آمدند ، حضرت فرمود :
خواهر ، بعد از من اين دو طفل انيس تو و غمگسار تو باشند ، و شايد شوهرت عبداللَّه راضى نباشد . عرض كرد : وقتى كه عبداللَّه به مشايعت شما آمد ، به من سپرد و گفت كه :
اگر قضيّهاى اتّفاق افتد بايد پسران من پيش از على اكبر كشته شوند . آن دو طفل گاهى پاى حضرت را مىبوسيدند و گاهى دور على اكبر مىگشتند ، و حضرت را به حقّ مادرش فاطمه عليها السلام قسم مىدادند و مىگفتند : يا خال بحقِّ امِّكَ فاطمةَ الزّهراء إلّاأذنتَ لَنا « 1 » . آن دو بزگوار آنقدر عجز و لابه كردند كه سيد الشهداء عليه السلام روى ايشان را بوسيد و اذن جهاد داد ؛ راوى گويد : آن دو طفل كه پياده به ميدان آمدند ، همين كه در ميدان قرار گرفتند ، ابن سعد آنها را شناخت : قالَ عجَباً لِلرّحمِ : عجب محبّتى دارد اين خواهر به اين برادر كه پسران خود را پيش از پسر برادر به ميدان فرستاده ! آن دو شير بچّه به آن جماعت حمله آوردند ، و محمّد اين رجز را مىخواند :
نَشْكُو إلَى اللَّهِ مِنَ العُدوانِ * قتالُ قومٍ فِي الرّدى عميان
قَد ترَكوا معالِمَ القرآنِ * وَ مُحكمَ التَّنزيلِ وَ التّبيانِ
وَ أظهَروا الكُفرَ معَ الطغيانِ
يعنى : شكايت مىكنيم بسوى خدا از شرّ دشمنان و مقاتله نمودن با قومى كه كور مىباشند در راه خدا و حقّ ،
و ترك نمودهاند معالم قرآن و محكمات تنزيل و تبيان را ،
و ظاهر نمودهاند كفر و طغيان را .
و عون اين رجز را خواند :
هامش
( 1 ) - اى دايى ! بحقّ مادرت فاطمهء زهرا عليها السلام به ما اجازت فرما . م .