الهى كه چند مرتبه نور چشمش رفت ، باز خلّاق عالم صحّت داد و نور چشمش برگشت .
ششم ، يحيى عليه السلام از خوف الهى هميشه مىگريست . هفتم ، فاطمه عليها السلام از براى فراق پدر بزرگوار خود شب و روز گريه مىكرد چنانچه سابقاً نوشته شد . هشتم ، سيّد سجّاد عليه السلام هميشه در گريه بود ، ، چنانچه در حديث است كه : « هر وقت طعام نزد آن حضرت حاضر مىكردند واقعهء كربلا را به خاطر مىآورد ، آنقدر مىگريست كه آب ديدههاى مبارك آن حضرت طعام را مخلوط به آب چشم مىكرد ، يكى از غلامان آن حضرت گفت : فداى تو شوم يابن رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ، مىترسم كه تو خود را هلاك كنى . حضرت فرمود : « أنَا أشكُوا بَثّي وَ حُزني إلَى اللَّهِ وَ أعلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعلَمون » ، يعنى : شكايت مىكنم من درد و اندوه خود را بسوى خلّاق عالم ، و من مىدانم از خدا آنچه شما نمىدانيد ، پس فرمود كه : هيچ وقت به خاطر نمىآوردم كشته شدن فرزندان فاطمه عليها السلام را مگر آنكه گريه گلوى مرا مىگيرد « 1 » .
نعمان بن منذر مىگويد كه : سه سال بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در مدينهء منوّره به زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشرّف شدم ، چون داخل مدينه و مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله شدم ديدم كه مولى و آقايم ، سيّدِ سجّاد عليه السلام در نزد ضريح معطّر جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله ايستاده و دستهاى خود را به شبكههاى ضريح منوّر زده بود ، خطاب به جدّ بزرگوارش نموده عرض مىكرد كه : اى جدّ بزرگوار ، بتحقيق كه معصيت كاران امّت تو بر دور ما جمع شدند و هتك حرمت ما نمودند و راه را بر ما مسدود ساختند و اميد ما را قطع كردند ، مردان ما را كشتند و كودكان ما را ذبح نمودند ، ما را در بلاد گردانيدند و زنان ما را اسير كردند ، پس باقى نماند براى ما حرمتى مگر آنكه هتك نمودند و قرابت ما را به جناب مقدّست ملاحظه نكردند ، و آنچه ستم و ضرب كه خواستند در حقّ ما به جا آوردند .
نعمان مىگويد كه : آن مظلوم بعد از آن شكايات آواز خود را به گريه بلند نمود و گفت :
وا لَهفاه « 2 » ! كشتند كسى را كه از اهل بيت وحى و تنزيل بود و اصل ايمان و تاجِ عزّت
هامش
( 1 ) - ( با تغييرات ) وسايل 3 / 280 ب 87 ح 3655 - و ؛ بحار 12 / 264 ب 9 ح 27 و 43 / 155 ب 7 ح 1 و 46 / 109 ب 6 ح 2 و 79 / 86 ب 16 ح 33 .
( 2 ) - والَهْفاه : وا اسَفا ، دريغا ، دردا . لغت نامه .