اسماء از خانه بيرون رفت و بعد از زمانى داخل شد و گفت : يا سيّدةَ النّساء ، جوابى نشنيد ، ديگر باره گفت : يا بِنتَ محمَّدٍ المُصطَفى صلى الله عليه و آله ، جوابى نشنيد ، پس گفت : يا بِنتَ أكرمَ مَن حمَلَتهُ النّساء وَ يا بِنتَ خَيرَ مَنْ وَطَأَ الحَصى : اى دختر بهترين كسانى كه بر روى زمين راه رفتهاند و اى دختر نيكوترين كسى كه زنان او را زاييدهاند ، وَ يا بنتَ مَن كانَ مِن ربّهِ قابَ قَوسَينِ أو أدنى ؛ يعنى : اى دختر كسى كه به خداى خود به مقام قاب قوسين رسيده ، باز جواب نيامد ، اسماء نزد وى رفت و جامه از روى مباركش كشيد ، ديد كه روح مقدّسش به روضهء جنّت پرواز نموده . اسماء آمده روى خود را بر كف پاى مباركش مىماليد و مىگريست و مىگفت : اى بتول عذراء ، و اى قرّة العين رسول خدا صلى الله عليه و آله ، چون نزد پدرت رسى سلام مرا به وى رسان . در اين اثنا حسنين عليهما السلام داخل شدند و گفتند كه :
يا اسماء ، حال مادر ما چگونه است ؟ اسماء طاقت نياورده مقنعه از سر كشيد و گفت :
اى نور ديدگان مصطفى صلى الله عليه و آله ، مادر شما به دار بقا ارتحال نمود . امام حسن عليه السلام خود را بر روى مادر افكند و رويش را مىبوسيد و گريان گريان مىگفت : اى مادر مهربان ، با من سخن گوى پيش از اينكه روحم از بدن مفارقت كند . و امام حسين عليه السلام بر روى پاى مباركش افتاد و كف پاى مباركش را مىبوسيد و مىگفت : اى مادر ، منم فرزندت « 1 » حسين ( عليه السلام ) ، سخن بگوى با من پيش از اينكه دلم شكافته شود و از دنيا مفارقت كنم .
پس عمّامهها از سر افكندند و با گيسوهاى پريشان و گريان و نالان روى به مسجد نهادند ، و هر كه از اهل مدينه ايشان را به آن حال ديد خروش و فغان برآوردند ، حضرت امير عليه السلام با اشراف مدينه و اعيان صحابه بر در مسجد نشسته بودند كه آواز گريهء حسنين عليهما السلام بلند شد ، اصحاب از جاى برخاستند و استقبال ايشان نمودند و گفتند كه :
اى مخدوم زادگان « 2 » ، شما را چه رسيده و باعث گريهء شما چيست ؟ چون از آن خبر وحشت اثر مطّلع شدند به گريه و زارى در آمدند و مصيبت حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله تازه نمودند ، و حضرت امير عليه السلام از اطّلاع اين واقعه بىهوش شده بر روى در افتاد ، و صحابه
هامش
( 1 ) - عبارت متن « فرزند » . م .
( 2 ) - مَخدوم زادگان : بزرگ زادگان . م .