تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
مىگويد كه يتيمان زهرا عليها السلام آمدند ، و اسماعيل ذبيح مىگويد كه شفيعان روز قيامت آمدند ، و جدّ ما مىگويد كه جگر گوشه گان ما آمدند » ، و ما سلام كرديم ، از مرقد منوّر جدّ ما آواز برخاست ، صداى جدّ بزرگوار خود را شنيديم كه فرمود : اى نور ديدگان برگرديد و مادر خود را وداع نماييد كه در اين زودى از دنيا خواهد رفت ، ما به استقبال او آمديم و جمعى از انبيا و مرسلين و گروهى از ملائكهء مقرّبين با ما همراهند . پس حسنين عليهما السلام خود را به دست و پاى مادر مىماليدند و مىگفتند : اى مادر ديده بگشا و بر روى ما نظر كن و به يتيمان خود التفاتى نما ، اى مادر با ما سخن گوى كه جان ما از بدن مفارقت مىكند . فاطمه عليها السلام چون آواز ايشان را شنيد ديده باز كرد و دست گشوده ايشان را در بر گرفت ، گفت : اى مظلومان مادر و اى غريبان مادر و اى بى كسان مادر ، ندانم كه بعد از من به شما چه خواهد گذشت و جفاكاران امّت من با شما چه خواهند كرد . پس دختران را طلب كرد و سفارش ايشان را به برادران نموده و سفارش همگى را به امير عليه السلام كرد ، و همگى را به دست او سپرد . پس حضرت امير عليه السلام و حسنين عليهما السلام « 1 » به روضهء رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتند ، و آن مخدّره اسماء را طلبيده در خصوص تجهيز و تغسيل خود بعضى سفارشات نموده و گفت : زمانى بيرون رو و مرا تنها نگذار كه با خداى خود مناجات كنم . اسماء بيرون رفت و ساعتى صبر كرد ، ديگر طاقت نياورده داخل حجره شد ، شنيد كه فاطمه عليها السلام مىگويد : الهى به حرمت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله و به سوزش دل شوهرم علىّ مرتضى عليه السلام كه از فراق من مىگريد و مىنالد ، و به اندوه و حزنى كه حسنين عليهما السلام در مصيبت من خواهند داشت ، و به فزع دختران نارسيدهء من كه عاصيان امّت پدر مرا بيامرز و از تقصيرات ايشان درگذر و بر ايشان رحمت كن . در آن وقت اسماء گريان شد ، آواز گريهء او به گوش فاطمه عليها السلام رسيد ، فرمود : يا اسماء به تو نگفتم كه زمانى مرا تنها گذار ؟ حال بيرون رو و ساعتى صبر نما ، و بعد از آن مرا بخوان ، اگر اجابت كردم فبها ، و الّا بدان كه نزد پدر خود رفتم ، حضرت امير عليه السلام را طلب كن . پس
هامش
( 1 ) - عبارت متن « حسين عليه السلام » . م .