تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
نمايى . حضرت امير عليه السلام گفت : اى بضعهء احمدى ، حاشا و كلّا كه از شما چيزى صادر شده باشد كه باعث ملال خاطر من باشد ، سواى نيكويى و وفادارى و ملاطفت و دلدارى ديگر چيزى از شما نديده‌ام و هميشه خواهش و رضاى مرا بر خواهش خود اختيار نموده‌اى ؛ وصيّت ديگر بفرما . [ گفت : ] دوّم آن است كه فرزندان مرا عزيز دارى و دلجويى نمايى و نگذارى كه بعد از من غبارى به خاطر ايشان برسد ، و اگر گستاخى از ايشان صادر شود معذور دارى و به جهت خاطر من درگذرى ، سيّم آنكه پا از زيارت من باز نگيرى و مرا از خاطر خود فراموش نكنى كه من با تو انس گرفته‌ام و حال از تو دورى مىنمايم ، و طاقت مفارقت تو را ندارم ؛ چهارم آنكه هر ساعتى از شب وفات نمايم مرا دفن كن ؛ پنجم آنكه چون مردان را از زنان چاره نيست تو بعد از من امامه ، دختر خواهرم زينب را به عقد خود درآورى كه او از براى فرزندان من مثل من است . حضرت امير عليه السلام از سخنان وى گريان شد و آه و فرياد از نهاد مباركش برآمد ، گفت : يا فاطمه ، به وصاياى تو قيام مىنمايم امّا من نيز وصاياى چند به تو دارم : اوّل آنكه اگر خدمت تو تقصيرى كرده باشم يا امرى كه خلاف خواهش تو بوده از من صادر شده باشد عفو نمايى ؛ دوّم آنكه چون نزد پدرت رسى سلام مرا به او برسان و حال مرا به موقف عرض او رسانى ؛ سيُّم آنكه شكايتى از من به آن حضرت نكنى و اگر از جانب من زحمتى و مشقّتى به تو رسيده باشد ناديده حساب كنى . فاطمه عليها السلام گفت : حاشا و كلّا كه از شما چيزى ديده باشم كه باعث شكايت باشد ، در اين مدّت كه در خدمت شما بوده‌ام از قول و فعل شما چيزى صادر نشده كه باعث ملال دل باشد ، حقّا كه در ايّام مواصلت ، به غير از جوانمردى و نيكويى و مروّت ديگر از شما چيزى نديده‌ام . ايشان در اين سخن بودند كه ناگاه خروش و فغان حسنين عليهما السلام برآمد و صداى واويلا و وا مصيبتا از ايشان بلند شد و گفتند : اى پدر بزرگوار ، در را بگشا كه مادر را ببينيم و او را وداع نماييم . حضرت امير عليه السلام برخاست و در حجره را گشود ، فرمود : اى جانانِ پدر ، چه دانستيد كه مادر شما در اين وقت از دار دنيا رحلت مىكند ؟ گفتند كه : پدر بزرگوار ، چون به سر روضهء جدّ بزرگوار رسيديم ناگاه از غيب آوازى به گوش ما رسيد كه : « ابراهيم خليل