به عشرت افزاى عالم اعلا آيى ؛ اى جان پدر ، بسيار مشتاق توام ، جهد كن تا فردا شب نزد ما باشى . و چون از خواب بيدار شدم اشتياق آن عالم بر من غلبه كرده و مىدانم كه در آخر اين روز يا در اوّل امشب از دنيا رحلت خواهم كرد ، يا على ( عليه السلام ) ، آب گرم كردهام كه گيسوان زينب و كلثوم را بشويم ، و گلتر ساختهام كه رختهاى حسنين عليهما السلام را بشويم كه بعد از من گرد يتيمى به گيسوان اطفالم نشيند ، و خمير كردهام كه نان بپزم كه چون فردا به مصيبت من گرفتار باشى فرزندان من گرسنه نباشند . چون حضرت امير عليه السلام اين سخنان را شنيد نالهء سوزناك از دل بركشيد و آب حسرت ز ديده فرو ريخت و گفت : ى إنَّا للَّهِ وَ إنَّا إلَيْهِ راجِعُونَى « 1 » . و گفت : اى دخترِ خيرالبشر ، هنوز از داغ فراق پدرت نياسودهام كه نوبت مفارقت تو رسيد و داغ ديگر در بالاى آن داغ پديد آمد ، يا فاطمه ( عليها السلام ) ، چه بسيار گران مىنمايد بر من فراق تو ، و پناه مىگيرم به خدا از اندوه اين مصيبت و بلا . جناب فاطمه عليها السلام گفت : يا على ( عليه السلام ) ، در آن مصيبت صبر كردى ، در اين مصيبت نيز صبر پيش گير كه به غير از صبر علاجى ديگر نيست . در اين وقت ضعف به آن مخدّره غالب شده بود ، و با وجود اين ، جامههاى حسنين عليهما السلام را مىشست و به حسرت به ايشان نگاه مىكرد ، و آه دردناك از دل مىكشيد و مىگريست و در حال گريه مىگفت : نمىدانم بعد از من حال شما چگونه خواهد بود و سرانجام كار شما به كجا خواهد رسيد ؟ ! حسنين عليهما السلام از سخنان مادر گريان شدند ، جناب فاطمه عليها السلام از شنيدن گريهء ايشان بى تاب شده فرمود : اى جانان مادر ، ساعتى به قبرستان بقيع رويد و مادر را دعا كنيد . ايشان رفتند و فاطمه عليها السلام بر بستر بيمارى خوابيده ، به اسماء بنت عميس گفت : طعامى از براى حسنين عليهما السلام مهيّا كن ، چون ايشان از قبرستان برگردند ايشان را در فلان موضع بنشان و طعام نزد ايشان حاضر كن بخورند ، و مگذار كه ايشان نزد من آيند و مرا به اين حالت مشاهده كنند . بعد از زمانى شاهزادگان داخل شدند ، اسماء به نوعى كه فاطمه عليها السلام فرموده بود ، ايشان را نشانده و طعام را در پيش ايشان
هامش
( 1 ) - بقره / 156 .