تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
از شب گذشت كه مردم بياراميدند ، [ حضرت امير عليه السلام ] به خانه آمد ، ديد كه فاطمه عليها السلام بىهوش افتاده ، زمانى صبر كد تا به هوش آمد ، چون نظرش به امير عليه السلام افتاد گفت : يا اباالحسن ، اكنون مأذونم كه بيرون آيم ؟ فرمود : بيرو آى ، امّا به آواز بلند گريه مكن . جناب فاطمه عليها السلام چون خواست كه برخيزد بيفتاد ، حضرت امير عليها السلام دستش را گرفت و او را به سر روضهء مقدّسهء رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد ، چون فاطمه عليها السلام را نظر به آن مرقد منوّر افتاد بناليد و گفت : يا أبة ، ما لكَ وَ التّراب ؟ اين گوهر پاك را با حفرهء خاك چه كار ؟ پس خود را بر روى قبر انداخت و روى مبارك بر او مىماليد و زار زار مىناليد ، و آنقدر گريست كه بىهوش شد ، و چون به هوش آمد حضرت امير عليه السلام او را به خانه آورد ، و آن مخدّره گريه و زارى كرد ، و شب و روز چندان مىگريست كه گاهى بىهوش مىشد و مىافتاد ، و زنانى بنى هاشم آب بر روى مباركش مىافشاندند و او را به هوش مىآوردند ، و چون متذكّر ساعات و اوقاتى مىشد كه حضرت به خانهء او مىآمد حزن و اندوهش زياده مىشد ، گاهى به روى امام حسن عليه السلام نگاه مىكرد و ساعتى به رخسار امام حسين عليه السلام مىنگريست و مىگفت : أينَ أبوكُمَا النّبيّ صلى الله عليه و آله ؟ يعنى : چه شد پدر شما پيغمبر ؟ و كجا است آنكه شما را به دوش مىكشيد و نمىگذاشت كه بر روى زمين راه برويد ؟ « 1 » مروى است كه بعد از وفات پيغمبر صلى الله عليه و آله بلال ، مؤذّن آن حضرت ، از اذان گفتن باز ايستاد و مىگفت كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله از براى كسى اذان نمىگويم . جناب فاطمه عليها السلام گفت : در يك روزى مىخواهم كه صداى مؤذّن پدرم را بشنوم ، حضرت بلال را طلبيد و امر به اذان فرمود ، چون بلال شروع به اذان گفتن نمود و اللَّهُ اكبَر گفت ، فاطمه عليها السلام ايّام پدر را به ياد آورده به گريه درآمد ، و چون گفت أشهدُ أنَّ محمّداً صلى الله عليه و آله رَسولُ اللَّه فرياد زد و بىهوش شد ، مردمان گمان كردند كه آن مخدّره از دنيا رفت ، بلال ساكت شد ، و چون فاطمه عليها السلام به هوش آمد فرمود : يا بلال اذان را تمام كن . بلال عذر
هامش
( 1 ) - جهت آگاهى بيشتر مراجعه شود به : بحار / 43 ب 7 . م .