پيغمبران ، پس عبدالمطّلب با عبداللَّه روانهء مدينه شدند ، و پانزده روز گذشت ، عبداللَّه به رحمت الهى و اصل شد و سقف خانه شكافته شد ، هاتفى آواز داد كه : مُرد آنكه در صلب او بود خاتم پيغمبران ، و كيست كه نخواهد مُرد ؟ پس چون دو ماه از انعقاد نطفهء شريفهء آن حضرت گذشت ، حقّ تعالى امر كدر ملكى را كه ندا كرد در آسمانها و زمين كه :
صلوات بفرستيد بر محمّد صلى الله عليه و آله و آل او ، و استغفار كنيد براى امّت او ؛ چون سه ماه گذشت ابوقحافه از شام برمىگشت ، چون نزديك مكّه رسيد ، ناقهء او سرش را بر زمين گذاشت و سجده كرد ، پس ابوقحافه چوبى بر سر او زد ، و چون بر سر او زد و چون سر برنداشت گفت : مثل تو ناقهاى نديده بودم ، ناگاه هاتفى ندا كرد كه : اى ابوقحافه ، مزن حيوانى را كه اطاعت تو نمىكند ، مگر نمىبينى كه كوهها و درياها و درختان ، و هر مخلوقى به غير از آدميان ، سجده كردهاند براى پروردگار خود ، به شكر آنكه سه ماه گذشته است بر پيغمبرى در شكم مادر ؟ و به زودى او را خواهى ديد ، واى بر بت پرستان از شمشير او و از شمشير اصحاب او . پس چون چهار ماه گذشت ، زاهدى بود در راه طايف كه او را حبيب مىگفتند ، از صومعه خود روانهء مكّه شد كه يكى از دوستان خود را ببيند ، در اثناى راه به طفلى رسيد كه به سجده افتاده بود و هر چند او را برمىداشتند باز به سجده مىرفت ، پس حبيب او را برداشت و صداى هاتفى را شنيد كه : دست از او بردار كه سجدهء شكر پروردگار مىكند كه بر پيغمبر پسنديدهء برگزيده چهار ماه گذشت . و چون پنج ماه گذشت و حبيب به صومعهء خود برگشت صومعهء خود را ديد كه در حركت است و قرار نمىگيرد ، و بر محراب او و محاريب جميع ارباب صوامع نوشته بود كه : اى اهل بيع و صوامع ، ايمان آوريد به خدا و رسول او محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ، كه نزديك شد آمدن او ، پس خوشا حال كسى كه به او ايمان آورد ، و واى بر كسى كه او را انكار كند .
پس حبيب گفت : قبول كردم و ايمان آوردم ، و انكار او نمىكنم . و چون شش ماه گذشت ، اهل مدينه و اهل يمن رفتند بسوى عيدگاه خود ، و رسم ايشان آن بود كه در هر سال چند مرتبه مىرفتند نزد درخت عظيمى كه آن را ذات انواط مىگفتند ، و مىخوردند و مىآشاميدند و شادى مىكردند و آن درخت را مىپرستيدند ؛ پس چون نزد آن درخت جمع شدند ، صداى عظيمى از آن درخت شنيدند كه : اى اهل يمن و اهل يمامة و بت پرستان ! جاءَ الحقُّ وَ زهقَ الباطلُ إنَّ الباطلَ كانَ زَهوقاً ، اى گروه اهل باطل ، رسيد
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى
ص٣٢٧