تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
گردنها كشيده و با چشم پر آب منتظر بودند كه كه بنام كدام يك بيرون آيد . ناگاه ديدند كه صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبداللَّه را به گردنش افكنده از كعبه بيرون مىكشيد ، رنگ مبارك عبداللَّه زرد شده و بدنش مىلرزيد ، پس عبدالمطّلب مدهوش افتاد و برادران به برادر خود گريه‌كنان از كعبه بيرون آمدند ، و ابوطالب از همه بيشتر مىگريست ، و موضع نور جبين برادر خود را مىبوسيد . چون عبدالمطّلب به هوش آمد صداى گريهء مردان و زنان از هر طرف به سمع او رسيد ، ديد كه فاطمه خاك بر سر خود مىريزد و سينهء خود را مىخراشيد ، و از مشاهدهء اين احوال در عزم كاملش ؟ اختلال بهم نمىرسيد ، و بازوى عبداللَّه را گرفت كه او را بخواباند ، اكابر قريش و اولاد عبدمناف در او آويختند ، پس بانگ زد بر ايشان كه : واى بر شما ! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد ! ابوطالب به دامن عبداللَّه چسبيده بود ، مىگفت : اى پدر ، برادر مرا بگذار و مرا بجاى او ذبح كن . اكابر قوم از او التماس كردند كه بار ديگر قرعه بيندازد شايد نوع ديگر ظاهر گردد ، چون مبالغه كردند راضى شد ؛ بار ديگر قرعه انداختند ، باز به اسم عبداللَّه بيرون آمد ؛ پس عبدالمطّلب گفت : الحال حكم لازم گرديد و راه شفاعت مسدود شد ، پس عبداللَّه را بر قربانگاه آورد و اكابر عرب در عقبش صف كشيدند ، و دست و پاى عبداللَّه را بست و خوابانيد ، چون مادر ديد كه كار به اينجا رسيد پابرهنه و شيون كنان بسوى خويشان خود دويد و ايشان را شفاعت طلبيد ، چون ايشان شتافتند وقتى رسيدند كه عبداللَّه را خوابانيده خنجر را نزديك گلويش گذاشته بود ، در آن وقت ملائكهء آسمانها خروش برآوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرّع و استغاثه به درگاه الهى نمودند ، پس حقّ تعالى وحى نمود كه : اى ملائكه ، من به همه چيز عالم و دانا مىباشم ، و بندهء خود را به معرض امتحان آورده‌ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم . پس در اين حال ده نفر از خويشان فاطمه ، با سر عريان و پاى برهنه و شمشيرهاى كشيده رسيدند و بر دست عبدالمطّلب چسبيده گفتند كه : هرگز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح كنى مگر آنكه همهء ما را به قتل رسانى . پس عبدالمطّلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا تو مىدانى كه ايشان نمىگذارند كه حكم تو را