جارى كنم ، ميان من و ايشان به حقّ تو بهترين حكم كنندگانى . و در اين حال شخصى از اكابر قوم او كه او را عكرمة بن عامر مىگفتند حاضر شد و تدبير نمود كه قرعه بيندازند بر شتران و عبداللَّه ؛ پس به اين امر قرار داده برگشتند و روز ديگر عبدالمطّلب فرمود كه همهء شتران او را حاضر كردند و عبداللَّه را نيز نزد كعبه حاضر ساختند و كارد و ريسمان با خود آورده بود ، پس هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر نمود و قرعه افكند ، قرعه به اسم عبداللَّه بيرون آمد ، پس ده شتر اضافه كرد به آن ، به اسم عبداللَّه درآمد ، چون به نود شتر رسيد و نه مرتبه قرعه به اسم عبداللَّه درآمد ، عبدالمطّلب عبداللَّه را به جهت ذبح بسوى خود كشيد و صداى نوحه و گريهء حاضرين از هر طرف بلند شد ، پس عبداللَّه گفت : اى پدر ، از خدا شرم كن و امر او را ردّ مكن و به زودى مرا قربانى كن كه من صبر كنندهام بر قضاى الهى ؛ اى پدر ، دست و پاى مرا محكم ببند كه مبادا حركت كنم ، و روى مرا بپوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا را به عمل نياورى ، و جامههاى خود را جمع كن كه مبادا به خون من آلوده شود ، و هرگاه كه آن را ببينى مصيبت تو تازه گردد ؛ اى پدر ، بعد از من از حال مادرم غافل مشو و او را دلدارى نما ، مىدانم كه بعد از من چندان زندگانى نخواهد كرد ، و در باب خود تو را وصيّت مىكنم كه به قضاى الهى راضى باشى و بسيار اندوه به خود راه ندهى . پس از اين سخنان ، آتش از نهاد عبدالمطّلب شعله كشيد و عبداللَّه را خوابانيد و روى او را بر زمين گذاشت و كارد را نزد گلوى مباركش رسانيد ، بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك دفعهء ديگر قرعه بيندازد ، و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه قرعه بنام عبداللَّه بيرون آيد ديگر شفاعت نكنند . پس بار ديگر قرعه افكند بنام عبداللَّه با صد شتر ؛ اين مرتبه بنام شتر بيرون آمد ؛ پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد آوردند و بسوى عبدالمطّلب دويده عبداللَّه را از زير دست او كشيدند و عبدالمطّلب را مباركبادى و تهنيت دادند ، و فاطمه دويد و عبداللَّه را در بر كشيد و مىگريست و شكر الهى مىكرد ، پس عبدالمطّلب گفت : انصاف نيست كه نُه مرتبه به اسم عبداللَّه آمده ، يك مرتبه كه به اسم شتر آيد دست از او بردارم ، پس دو مرتبهء ديگر قرعه افكند و هر مرتبه براى شتر
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى
ص٢٦٩