تو . در آن وقت عبداللَّه يازده ساله بود ، چون عبدالمطّلب سخن عبداللَّه را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو برگردانيد به ساير اولاد خود و گفت : اى فرزندان من ، شما چه مىگوييد ؟ گفتند : اطاعت داريم و اگر همه را بكشى راضى هستيم . پس ايشان را دعا كرد و گفت : برويد به نزد مادران خود و ايشان را خبر دهيد و بگوييد كه شما را بشويند و سرمه به ديدههاى شما بكشند و شما را جامههاى فاخر بپوشانند ، و وداع كنيد مادران خود را . پس چون ايشان اين خبر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانههاى ايشان بلند شد ، و تا صبح در اندوه و گريه بودند ، چون صبح شد عبدالمطّلب يك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد ، و همه به انواع زينتها خود را آراسته بسوى پدر شتافتند به غير از عبداللَّه كه مادرش او را مانع مىشد . عبدالمطّلب دست عبداللَّه را گرفت كه بيرون آورد ، مادرش فاطمه درآويخت ، و عبداللَّه به دامن پدر چسبيده پدر او را مىكشيد و مادر ممانعت مىكرد ، عبداللَّه مىگفت : اى مادر ، دست از من بردار كه پدرم آنچه خواهد با من بكند ، پس فاطمه دست از عبداللَّه برداشت و گفت : يا اباالحارث اين كار را به غير از تو كسى نكرده ، چگونه راضى مىشوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى ؟ عبداللَّه از همه كوچكتر است ، بر كودكى او رحم نما و حرمت آن نور كه در جبين او است نگهدار . چون ديد كه عبدالمطّلب به اين سخنان دست از عبداللَّه برنمىدارد عبداللَّه را به سينهء خود چسبانيد ، عبدالمطّلب را گريه گرفت ، پس آمدند بسوى كعبه و جميع قريش ، از مردان و زنان ، در مسجدالحرام جمع شدند ، و صداى ناله و شيون به آسمان بلند گرديد ، يهودان و كاهنان شاد شدند كه شايد آن نور نبوّت خاموش شود ، پس عبدالمطّلب خنجر برهنه در كف گرفت و قرعه بنام اولاد خود افكند ؛ نامهاى ايشان عبداللَّه ، ابوطالب ، حمزه ، زبير ، حارث ، غيداق ، مقوم ، حجل ، عبدالعزّى ( كه ابولهب است ) ، ضرار ، عبّاس بود . پس نام هر يكى را به تيرى نوشت و داد كه داخل كعبه كردند و فرزندان خود را داخل كعبه نمود ، پس مادران صدا به شيون بلند كردند و از ديدههاى حاضران اشك روان گرديد . عبدالمطّلب از ضعف بشريّت ؟ مىافتاد و به قوّت ايمان و شدّت يقين بر مىخاست و مىگفت : خداوندا حكم خود را به زودى ظاهر گردان ؛ و مردم
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى
ص٢٦٧