فراق من صبر نمايد كه خداى تعالى صابران را دوست دارد « 1 » .
به روايتى : ابراهيم عليه السلام وصيّت اوّل را قبول نكرد ، فرمود : نور ديده ، اين دو اذيّت را در حقّ تو روا نمىبينم ، قسم به خدا كه تو را ذبح كنم و دستت را ببندم « 2 » ؛ و به روايتى :
خليل با خود الاغى آورده بود و مرادش اين بود كه چون فرزندش را ذبح كرد ، او را به حمار بار كرده بياورد به مكّه تا دفن نمايد در مكّه « 3 » . به روايت اوّل خليل با دل قوى دست و پاى اسماعيل را بست و روپوش اولاغ را زير سر وى انداخت ، پس خروش در ملاء اعلى برآمد و فغان از ملائكهء عالم بالا برخاست و به نظاره ايستاده مىنگريستند و مىگريستند و مىگفتند : يا ربّ ، چه بزرگ بندهاىاست ابراهيم عليه السلام كه او را براى تو در آتش افكندند ، باك نداشت ، اكنون براى تو و به رضاى تو فرزند خود را قربانى مىكند و هيچ غم ندارد . خطاب رسيد كه : ما او را خلعت خلّت پوشانيدهايم ، و ساغر محبّت نوشانيدهايم ، و راه گلستان محبّت از خار ابتلا و محنت خالى نيست ؛ ى فَلَمَّا أسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبينِى « 4 » : پس آن زمان كه پدر و پسر گردن نهادند حكم خدا را ، پدر به فداى پسر و پسر به فداى سر ، پس بيفكند خليل ، او را بر پيشانى و تيغ تيز بر حلق او نهاد و روى خود را به طرف آسمان گرفته كشيد ، جبرئيل تيغ را بر پشت گردانيد ، متّصل ابراهيم عليه السلام آن كارد را به طرف تيزى مىگردانيد و جبرئيل بر پشت . به روايتى هفتاد بار كشيد ، ذرّهاى از پوست و گوشت او نبريد ، خليل غضبناك شد و كارد را از دست بيفكند ؛ به روايتى او را به سنگى زد آن سنگ را بريد ، فرمود : مگر گلوى فرزند من از اين سنگ
هامش
( 1 ) - ( به طور مختصر و با اندكى تغيير ) : كافى 4 / 207 ح 9 ؛ بحار 12 / 125 ب 6 ح 2 ؛ شفاء الغرام 2 / 16 - 15 .
( 2 ) - كافى 4 / 208 ( ضمنح 9 ) ؛ بحار 12 / 127 ب 6 ( ضمنح 2 ) ؛ تفسير قمى 2 / 225 ( ضمن داستان ذبح ) .
( 3 ) - همان منابع .
( 4 ) - صافات / 103 .