بدرستى كه من در خواب مىبينم كه تو را ذبح كنم ، پس نگاه كن در اين كار كه چه مىبينى ؟ ( فرمودهاند كه اين كلام ، نه بر وجه مشاوره است ، زيرا كه در امور واجبهء متحتّمه « 1 » مشاوره كردن غير معقول است ، بلكه به جهت آن بود كه تا معلوم كند اسماعيل عليه السلام در اين بليّهء عظيمه ثبات قدم خواهد داشت يا آنكه جزع و بى طاقتى خواهد كرد ) ، اسماعيل عليه السلام چون اين كلام را از پدر خود شنيد از روى دلخوش و اطاعت گفت : اى پدر ، بكن آنچه مأمور شدهاى به آن ، زود باشد كه مرا بيابى در اين امر ، اگر خواهد خداى من ، از صبركنندگان بر ذبح . كعب الأخبار گفته كه : ابليس از اين قضيّه مطّلع شد و با خود گفت كه : وقت آن است كه فكر نمايم تا بناى خاندان خلّت را براندازم ، پس تأمّل كرد كه زنان را قوّت شكيبايى كمتر است و دل مادران به جانب فرزندان مايلتر ، اوّله به وسوسهء او پردازم . پس به صورت مرد پيرى ريش سفيد ، نزد هاجر آمد و گفت : اى هاجر ، هيچ مىدانى كه خليل ، اسماعيل را كجا مىبرد ؟ گفت :
بلى ، به مهمانى دوست مىبرد . ابليس گفت : اى غافل ، او را مىبرد تا قربانى كند . هاجر گفت : اى پير بى عقل ، عجب از تو اگر ابليس نباشى ، پدرى چون خليل و پسرى چون اسماعيل چگونه دلش روا دهد كه ميوهء قلب خود را بر خاك هلاكت اندازد ؟ گفت :
مدّعاى او آن است كه خوابى ديدهام ، و خدا او را امر فرموده كه فرزند خود را در راه او قربان كند . هاجر گفت : خليل دروغ نمىگويد ، چون فرمان خدا صادر شده باشد هزار جان هاجر و فرزندانش فداى ربّ جليل باد . ابليس از هاجر نا اميد شد و نزد خليل آمد و گفت : يا ابراهيم ، هزار جان فداى كمان ابروى اسماعيل باد ، مىخواهى كه چنين فرزند را به خون خود خضاب كنى ؟ در اين باب تأمّل نما و در اين كار فكرى فرما . آن حضرت فهميد كه او شيطان است ، تير استعاذه بر كمان لا حول نهاده به جانب او انداخت ، آن لعين منزجر نشده گفت : يا ابراهيم ، خواب تو شيطانى است و الّا چگونه خلّاق عالم كسى را ناحقّ به قتل فرزند امر نمايد ؟ ابراهيم عليه السلام گفت : تو شيطانى و تو را بر انبيا دستى نباشد ، خواب من رحمانى است و امرى كه دوست فرموده مشتمل حكمتهاى بى نهايت است ، و من غير از فرمانبردارى چارهاى ندارم . ابليس گفت : اى خليل ، دلت چگونه روا
هامش
( 1 ) - مُتَحَتَّمَة : [ مؤنّثِ مُتحتّم ] واجب و لازم . لغت نامه .