تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
بازگشت . خليل چون در مِنى قرار گرفت اسماعيل را در پيش خود نشانيد . به روايتى « 1 » : خليل خواست او را ذبح كند نزد جمرهء وسطى ، كارد و رسن را از آستين بيرون آورد و بر زمين نهاد ، فرمود : اى فرزند ، به خدا قسم كه خدا امر فرموده تو را ذبح كنم ، ببين چه خيال مىكنى ، باز اسماعيل عليه السلام با جان و دل قبول كرد ، خليل گفت : اى فرزند ، هيچ وصيّتى دارى كه به جا آورم ؟ گفت : بلى ، سه وصيّت دارم ، از من قبول كن : اوّل آنكه دست و پاى مرا محكم بندى . خليل گفت : نزد پروردگار خود مىروى جزع مىكنى ؟ گفت : اى پدر جزع نمىكنم امّا اين وصيّت به جهت دو معنى است ؛ يكى آنكه زخم كارد چون به بدن ضعيف من برسد ، مبادا كه دست و پا زنم و صورت اضطراب از من به وجود آيد ، و به اين حركت نام مرا از جريدهء صابران بيرون كنند ، دوّم آنكه التزامِ حرمت تو بر من واجب است ، شايد در وقت اضطراب ، دست و جامهء تو به خون آلوده شود و بدين جهت از جملهء ارباب عقوق گردم . خليل اين وصّت را قبول كرد . [ وصيّت ] دوّم آن است كه روى مرا به خاك نهى به دو جهت : يكى آنكه خداوند عالم خوارىِ « 2 » بنده را دوست مىدارد و روهاى گردآلود را نزد او قدرى هست ، چون مرا بدين حالت ببيند به نظر رحمت به من نگرد ، ديگر آنكه تعلّق خاطر پدران به محبّت فرزندان بسيار است ، مىترسم كه در آن زمان نظر تو به روى من افتد و محبّت پدرى به حركت آيد ، بدين سبب در فرمان الهى تأخيرى واقع شود ، و آن تأخير ، عين تقصير شود ، پس يك چيزى به صورت من بينداز كه مبادا چشمت به صورت فرزند بيفتد . ابراهيم عليه السلام را در اين حالت رقّت آمد ، فرمود : اين وصيّت را نيز قبول كردم . سيُّم آنكه اسماعيل عليه السلام گفت : مىدانم كه چون به خانه روى ، مادرم چون مرا همراه تو نبيند بجوشد و از غصّه بخروشد ، گريه كند و نعره زند ، درخواست من آن است كه با او درشتى نكنى و سخن سخت نگويى ، و او را دلدارى فرمايى و تسلّى دهى و سلام من به او رسانى و بفرمايى كه مرا حلال كند ، و در
هامش
( 1 ) - ماجراى ذبح اسماعيل ، بطور اختصار در اين منابع نقل شده است : كافى 4 / 207 ح 9 ؛ بحار 12 / 125 ب 6 ح 2 ؛ شفاء الغرام 2 / 16 - 15 . ( 2 ) - عبارت متن « خارى » . مصح .