نقل نموده كه : روزى در بلدهء حلّه به جهت دفع هموم به زيارت اهل قبور بيرون رفتم ، در آن اثنا نظرم بر قبر مخروبهء مندرسه افتاد ، و در خاطرم گذشت كه كاش حالات صاحب اين قبر بر من ظاهر مىگرديد و مىدانستم كه كيست و حالت او چه بود و الآن چيست ؟
تا آنكه در آن زمان و همان مكان ( يا آنكه در غير آن مكان ) خوابيده ، در خواب ديدم كه بر آن قبر ايستادهام ، ناگاه ديدم كه آن قبر شكافته شد و جوانى خوش روى بيرون آمد و بر من سلام كرد ، پس گفت : بدان كه اين قبر از من است ، و من شخصى بودم از طلّاب شروق كه به طلب علم به حلّه آمده بودم ، اتّفاقاً مريض شدم ، چند روز كه مرض شديد نبود ، از براى دوا و غذا و طبيب بيرون مىرفتم ، تا آنكه مرض شديد و بسترى شدم و كار مشكل شد ، روزى در اصل طغيان مرض ، شخصى خوش روى و نورانى را ديدم كه از خارج آمد و بر من سلام كرد و بر بالين من نشست ، و پرسش نمود و ملاطفت كرد ؛ از شدّت مرض و بى كسى و غربت خود به او شكايت كردم ، مرا دلدارى داد و تسليه نمود « 1 » و امر به صبر كرد ، پس گفت : مىخواهى كه براى تو طبيبى بياورم تو را معالجه كند ؟ گفتم منّت دارم ، به زودى رفت و با شخصى ديگر نيكو برگرديد و گفت كه اين طبيب است ، مىخواهد تو را معالجه كند ، گفتم روا باشد . پس آن طبيب نزد پاهاى من نشست و دست برده انگشتان پاهاى مرا بماليد ، و همچنين خورده خورده دست بالا برد و هر جا كه دست آن مىرسيد مرض از آن موضع دور مىشد و مرا از آن خوش مىآمد و آسوده [ مى ] شدم ، تا آنكه دست او به حلقوم من رسيد ناگاه خود را ديدم كه در كنج آن منزل ايستادهام ترسان و هراسان ، و آن شخص دوّم هم رفت ، شخص اوّل نزد من آمده ايستاد و باعث تسلّى خاطر من شد ، و ديدم كه در بستر من جنازهاى كشيده ، ناگاه كسى از در درآمد و گفت : آن اين بيچاره مرد ! پس به زودى رفت و تخته و حمّال با خود آورد ، و آن جنازه را برداشته روانه شدند ، آن شخص اوّل هم با ايشان روانه شد و مرا گفت : تو هم به جهت مشايعت اين غريب بيا . من هم با اكراه روانه شدم تا آنكه آن را بردند و غسل
هامش
( 1 ) - تَسليَة : تسكين . . . ، دور كردن اندوه از كسى . لغت نامه .