تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
نبود تا كه ايشان « 1 » آنها را بيرون آورند ، و چون قصي ( جدّ عبدالمطّلب ) بر خزاعه غالب شد و مكّه را از ايشان گرفت ، موضع زمزم بر ايشان مشتبه ماند و ندانستند ، تا زمان عبدالمطّلب كه ايالت مكّه به او منتهى شد و در پيش كعبه فرشى از براى او مىانداختند و از براى ديگرى فرشى در آنجا نمىانداختند ، پس شبى نزد كعبه خوابيده بود ، و در خواب ديد كه شخصى به او گفت كه : حفر نما بئر « 2 » را . چون بيدار شد ندانست كه بئر چيست ، شب ديگر در همان موضع به خواب رفت و همان شخص را در خواب ديد كه گفت : حفر نما طيّبه را . پس شبِ سيُّم به خواب او آمد ، گفت : حفر نما مصونه را . پس شب چهارم به خواب او آمد و گفت : حفر نما زمزم را كه هرگز آبش تمام نشود ، و مىخورند از آن حاجيان ، و بكن آن را در جايى كه كلاغِ بال سفيدى مىنشيند نزد سوراخ موران ( و در برابر چاه زمزم سوراخى بود كه موران از آن بيرون مىآمدند ، و هر روز كلاغ سفيد بال مىآمد و آن موران را بر مىچيد ) . چون عبدالمطّلب اين خواب را ديد نزد قريش آمد و گفت كه : من چهار شب خواب ديدم در باب كندن زمزم ، و آن مايهء فخر و عزّت ما است ، بياييد تا آن را حفر نماييم . ايشان قبول نكردند ، پس خود عبدالمطّلب متوجّه كندن شد ، و يك پسر داشت در آن وقت كه او را حارث مىگفتند ، و او را يارى مىكرد در كندن زمزم ، و چون كندن بر او دشوار شد ، به نزد كعبه آمد و دستها بسوى آسمان بلند كرد و به درگاه الهى تضرّع نمود ، و نذر كرد كه اگر خدا ده پسر او را روزى كند يكى از آنها را كه دوست‌تر دارد قربانى كند . پس چون كند و رسيد به جايى كه عمارت اسماعيل عليه السلام در چاه نمايان شد ، دانست كه به آب رسيده‌است ، اللَّهُ أكبر گفت ، پس قريش گفتند : يا أباحارث ، اين مَفخَر « 3 » و مَكرمَت « 4 » ما است و ما را بهره‌اى هست ، و بر تو آن را مُسَلَّم « 5 » نخواهيم گذاشت . عبدالمطّلب گفت كه : شما مرا در كندن يارى
هامش
( 1 ) - عبارت متن « نبود كه تا ايشان . . . . » . م . ( 2 ) - بِئْر : چاه ، حفره‌اى عميق در زمين كه از آن آب برآيد . لغت نامه . ( 3 ) - مَفخَر : هرچه بدان فخر كنند و بنازند و مايه ناز و بزرگى . لغت نامه . ( 4 ) - مَكرُمَت : بزرگى و نوازش . لغت نامه . ( 5 ) - مُسَلَّم : آن كه مىسپارد چيزى را به كسى . لغت نامه .