چهارم ، به جهت اينكه هاجر ديد كه آب جارى مىشود ، از توهّم اينكه آب زيادتى كند و ضرر رساند ، اطراف آن را به سنگ و خاك بست ، و گفت : زمزم ، ( يعنى بايست ، به لغت حبشه ) . و در حديث است كه اگر هاجر زمزم نمىگفت آب بر زمين جارى مىشد و چشمهاى معيّن مىشد ؛ و لكن بعضى گفتهاند هاجر از ترس آنكه مبادا آب ناپديد شود زمزم گفت .
و اين چاه را غير از زمزم ، چند اسم ديگر هم اطلاق مىكنند :
1 - رَكَضهء جبرئيل .
2 - سُقيا « 1 » اسماعيل عليه السلام .
3 - حُفَيرَهء « 2 » عبدالمطّلب .
4 - مَصونة « 3 » .
5 - طعام طعم .
6 - شفاء سُقم « 4 » .
و نوشتهاند كه : چون ابراهيم عليه السلام هاجر و اسماعيل را با قدرى آرد و مشكى آب گذاشته رفت ، چون آب ايشان تمام شد و تشنگى بر ايشان غلبه كرد ، پس هاجر مضطرب شده نظر بر كوه كرده ، و فريادرسى به غير خدا نيافته ، در آن وادى بسوى ما بين صفا و مروه رفت ، و فرياد زد كه : آيا در اين وادى مونسى هست ؟ پس بر كوه صفا بالا رفت كه شايد نشانى از آب پيدا كند و نيافت ، پس به زير آمد و در ميان وادى ، چون اسماعيل عليه السلام به نظرش نيامد ، قدرى به شتاب رفت به سمت كوه مروه ( و به اين جهت از براى مردان سنّت شد كه در ميان صفا و مروه در اينجا هروله نمايند ، يعنى بسرعت روند و مانند شتر بدوند ) ، پس هاجر به مروه بالا رفت كه هم فرزند « 5 » را به نظر آرَد و هم نشانى از آب بيابد و نيافت ، باز از مروه برگشت به صفا و از صفا به مروه ، و از غايت
هامش
( 1 ) - سُقيا : آبخور . لغت نامه .
( 2 ) - حُفَيْرَة : گودال . لغت نامه .
( 3 ) - مَصونَة : [ مؤنث مصون . م . ] ؛ مَصون : محفوظ ، نگاهداشته . لغت نامه .
( 4 ) - سَقْمْ ( يا سُقم ) : بيمارى . لغت نامه .
( 5 ) - عبارت متن « فرزندان » . م .