تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3556

مساهمون:

ص٣٥٥٦
انقراض رفته و درگذشته .

منقرض

(
monqarez
) ص . پ . ماخوذ از تازى - بريده شده و قطع شده . و دندانه دندانه شده . و خرده شده . و منعدم و نابود شده . و وقت درگذشته و فانى شده .

منقرع

(
monqare '
) ص . ع . پهلو بپهلو غلتيده . و بىقرارى كرده . و از كار بازايستاده . و ارجمند شده .

منقز

(
monqez
) ص . ع . آنكه آب صاف مىنوشد . و آنكه مىكشد دشمن را و سبب مىگردد كشته شدن آن را . و خداوند شتران مبتلا بنقاز . و آنكه فراهم مىآورد و ذخيره مىكند .

منقسم

(
monqasem
) ص . ع . بخش بخش شده .

منقسم

(
monqasem
) ص . پ . مأخوذ از تازى - بخش بخش شده و قسمت شده .

منقش

(
menqac
) ا . ع . منقاش و ابزار آهنى كه بدان موى بركنند .

منقش

(
monaqqac
) ص . ع . نگاشته شده و نگار كرده شده .

منقش

(
monaqqac
) ص . پ . ماخوذ از تازى - نقش كرده شده و نگار كرده شده و داراى نقش و نگار و داراى تصاوير و رنگهاى گوناگون . و هر پارچهء زر دوزى شده .

منقش

(
monaqqec
) ص . ع . آنكه مىنگارد و آنكه نگار مىكند و آنكه كنده‌كارى مىكند .

منقشة

(
menqacat
) ا . ع . قلم سربى و مداد . و قلم‌مو .

منقشة

(
monaqqacat
) ا . ع . سرشكستگى كه به استخوان رسيده باشد .

منقشر

(
monqacer
) ص . ع . پوست كنده شده و پوست باز شده .

منقشع

(
monqace '
) ص . ع . ابر پراكنده شده . و اندوه بر طرف شده .

منقصة

(
manqasat
) ا . ع . كمى .

منقصت

(
manqasat
) ا . پ . مأخوذ از تازى - كمى و نقصان و زيان و خسارت و عيب و تقصير و خطا و قصور و درماندگى .

منقصف

(
monqasef
) ص . ع . شكسته و دفع شده . و واگذار شده و ترك كرده شده .

منقصل

(
monqasel
) ص . ع . بريده شده .

منقصم

(
monqasem
) ص . ع . شكسته شده و جدا شده .

منقض

(
monqazz
) ص . ع . بازى كه از هوا بر شكار فرود آيد . و سوارى كه بر دشمن هجوم آورد . و ديوار افتاده و يا ديوارى كه ترس از افتادن وى باشد . و ستارهء از هوا فرود آمده .

منقضب

(
monqazeb
) ص . ع . بريده شده و جدا شده . و ستارهء از جاى خود برافتاده .

منقضع

(
monqaze '
) ص . ع . دور شده .

منقضف

(
monqazef
) ص . ع . جدا شده و از جاى خود حركت كرده .

منقضى

(
monqazi
) ص . ع . سپرى شده و نابود گرديده .

منقصى

(
monqazi
) ص - م . ف . پ . مأخوذ از تازى - تمام شده و بانجام رسيده و پرداخته شده و بسر آمده و ناپديد و نابود شده و در گذشته .

منقط

(
monaqqat
) ص . ع . مكان منقط : جاى خجك‌دار گرديده از گياه پاره‌ها .

منقط

(
monaqqat
) ص . پ . مأخوذ از تازى - نقطه گذارده و منقوط و نقطه‌دار . و منقط كردن : نقطه گذاردن .

منقطع

(
monqata '
) ا . ص . ع . جايى كه در آن چيزى بپايان مىرسد و تمام مىگردد و محدود مىشود . و منقطع الوادى : پايان رودبار . و كذلك : منقطع الرمل و الطريق . و منقطع به : فرو مانده در راه از قافله .

منقطع

(
monqate '
) ص . ع . ريسمان گسسته و بريده شده . و هر چيز از هم جدا شده . و باران بازمانده . و وامانده در سفر بسببى . و آب چاه سپرى شده . و بيمانند . و منقطع القرين : بىمانند در سخاوت و جوانمردى و جز آن .

منقطع

(
monqate '
) ص . پ . مأخوذ از تازى - گسسته و بريده و پاره شده و جدا شده و منفصل گشته و بانجام رسيده و قطع شده و موقوف گشته و سپرى شده . و گوشه‌نشين شده و معزول گشته . و غير منقطع : پيوسته و متصل و بدون انقطاع .

منقطعة

(
monqate'at
) ا . ع . انسانى كه سپيدى پيشانى آنها از منخرين تا به چشم امتداد يافته باشد .

منقطعه

(
monqate'e
) ا . پ . مأخوذ از تازى - متعه و زن صيغه كه عقدى و دايمى نباشد و ميژو نيز گويند .

منقع

(
manqa '
) ا . ع . جايى كه در آن آب گرد آيد . ج : مناقع . و دريا . و سير آبى .

منقع

(
manqa '
) ص . ع . عدل منقع : گواه عادل كه بس باشد گواهى و يا ذات و يا حكم آن .