انقراض رفته و درگذشته .
منقرض
(
monqarez
) ص . پ .
ماخوذ از تازى - بريده شده و قطع شده . و دندانه دندانه شده . و خرده شده . و منعدم و نابود شده . و وقت درگذشته و فانى شده .
منقرع
(
monqare '
) ص . ع .
پهلو بپهلو غلتيده . و بىقرارى كرده . و از كار بازايستاده . و ارجمند شده .
منقز
(
monqez
) ص . ع . آنكه آب صاف مىنوشد . و آنكه مىكشد دشمن را و سبب مىگردد كشته شدن آن را . و خداوند شتران مبتلا بنقاز . و آنكه فراهم مىآورد و ذخيره مىكند .
منقسم
(
monqasem
) ص . ع . بخش بخش شده .
منقسم
(
monqasem
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - بخش بخش شده و قسمت شده .
منقش
(
menqac
) ا . ع . منقاش و ابزار آهنى كه بدان موى بركنند .
منقش
(
monaqqac
) ص . ع .
نگاشته شده و نگار كرده شده .
منقش
(
monaqqac
) ص . پ .
ماخوذ از تازى - نقش كرده شده و نگار كرده شده و داراى نقش و نگار و داراى تصاوير و رنگهاى گوناگون . و هر پارچهء زر دوزى شده .
منقش
(
monaqqec
) ص . ع .
آنكه مىنگارد و آنكه نگار مىكند و آنكه كندهكارى مىكند .
منقشة
(
menqacat
) ا . ع . قلم سربى و مداد . و قلممو .
منقشة
(
monaqqacat
) ا . ع .
سرشكستگى كه به استخوان رسيده باشد .
منقشر
(
monqacer
) ص . ع . پوست كنده شده و پوست باز شده .
منقشع
(
monqace '
) ص . ع . ابر پراكنده شده . و اندوه بر طرف شده .
منقصة
(
manqasat
) ا . ع .
كمى .
منقصت
(
manqasat
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - كمى و نقصان و زيان و خسارت و عيب و تقصير و خطا و قصور و درماندگى .
منقصف
(
monqasef
) ص . ع .
شكسته و دفع شده . و واگذار شده و ترك كرده شده .
منقصل
(
monqasel
) ص . ع .
بريده شده .
منقصم
(
monqasem
) ص . ع .
شكسته شده و جدا شده .
منقض
(
monqazz
) ص . ع .
بازى كه از هوا بر شكار فرود آيد . و سوارى كه بر دشمن هجوم آورد . و ديوار افتاده و يا ديوارى كه ترس از افتادن وى باشد . و ستارهء از هوا فرود آمده .
منقضب
(
monqazeb
) ص . ع .
بريده شده و جدا شده . و ستارهء از جاى خود برافتاده .
منقضع
(
monqaze '
) ص . ع .
دور شده .
منقضف
(
monqazef
) ص . ع .
جدا شده و از جاى خود حركت كرده .
منقضى
(
monqazi
) ص . ع .
سپرى شده و نابود گرديده .
منقصى
(
monqazi
) ص - م . ف .
پ . مأخوذ از تازى - تمام شده و بانجام رسيده و پرداخته شده و بسر آمده و ناپديد و نابود شده و در گذشته .
منقط
(
monaqqat
) ص . ع .
مكان منقط : جاى خجكدار گرديده از گياه پارهها .
منقط
(
monaqqat
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - نقطه گذارده و منقوط و نقطهدار . و منقط كردن : نقطه گذاردن .
منقطع
(
monqata '
) ا . ص . ع .
جايى كه در آن چيزى بپايان مىرسد و تمام مىگردد و محدود مىشود . و منقطع الوادى : پايان رودبار . و كذلك : منقطع الرمل و الطريق . و منقطع به : فرو مانده در راه از قافله .
منقطع
(
monqate '
) ص . ع .
ريسمان گسسته و بريده شده . و هر چيز از هم جدا شده . و باران بازمانده . و وامانده در سفر بسببى . و آب چاه سپرى شده . و بيمانند . و منقطع القرين : بىمانند در سخاوت و جوانمردى و جز آن .
منقطع
(
monqate '
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - گسسته و بريده و پاره شده و جدا شده و منفصل گشته و بانجام رسيده و قطع شده و موقوف گشته و سپرى شده . و گوشهنشين شده و معزول گشته . و غير منقطع : پيوسته و متصل و بدون انقطاع .
منقطعة
(
monqate'at
) ا . ع .
انسانى كه سپيدى پيشانى آنها از منخرين تا به چشم امتداد يافته باشد .
منقطعه
(
monqate'e
) ا . پ .
مأخوذ از تازى - متعه و زن صيغه كه عقدى و دايمى نباشد و ميژو نيز گويند .
منقع
(
manqa '
) ا . ع . جايى كه در آن آب گرد آيد . ج : مناقع . و دريا . و سير آبى .
منقع
(
manqa '
) ص . ع . عدل منقع : گواه عادل كه بس باشد گواهى و يا ذات و يا حكم آن .